#_به_من_بگو_لیلی_پارت_54


دوباره شیر آب رو باز کرد و مشغول شستن چاقوها شد. ادامه داد: قرار نیست به بهونه ی دوره زمونه و قحطی شوهر، واسه هر کی که اسمش «مرد» بود دست و پامون رو گم کنیم!!!

- که آخرش چی بشه؟ تک و تنها بمونی؟ یه برادر هم که بیشتر نداری!

شیر رو بست و مشغول خشک کردن دست هاش شد. فروغ دوباره گفت: من کی گفتم دست و پات رو گم کنی؟ گفتم سیاست داشته باشی. یه نمونه اش هم تو لباس پوشیدنه.

- من سنگین نیستم مامان. هر وقت بخوام آرایش هم می کنم... فقط ... تا حالا کسی رو ندیدم که ازش خوشم بیاد.

بعد توی دلش اضافه کرد: شاید هم هیچوقت نبینم.

از قدیم می گفتند شانس یه بار در خونه ی آدم رو می زنه. نسیم اصلاً کلاسیک و کلیشه ای نبود. تحصیلاتش هم بهش اجازه نمی داد که قدیمی فکر کنه ولی می دونست که شانسش رو سال ها پیش با دست خودش خراب کرده. مهم نبود تئوری های روانشناسی رو تا حالا به چند نفر از مراجعینش گفته، تو زندگی واقعی عوض شدن و عوض کردن به اندازه ی جون کندن سخت بود!

فروغ به طرف حموم رفت و چند دقیقه بعد زنگ واحد به صدا در اومد. از پشت چشمی صورت آقای احمدزاده رو دید که لبخند می زد. مانتو و شال پوشید و با کیف پول سمت در رفت. حتماً ماشین رو از تعمیرگاه آورده بود. دیگه نمی دونست چطور تو روی مرد بیچاره نگاه کنه. به یادش افتاد که یه مقدار از سوغاتی های مادرش رو براش ببره.

حداقل یه جبران کوچیکی بود. آقای احمدزاده با دیدن نسیم جلو اومد و احوالپرسی کرد. بعد سوئیچ رو به طرفش گرفت و گفت: خدمت شما! همین بعد از ظهر گرفتم.

- مشکلش جدی بود؟

- نه، حل شد. یه کم روغن ریزی داشت. فیلتر روغن رو عوض کردن، واشرش شل شده بود.

- درسته... دستتون درد نکنه، خیلی زحمت کشیدید.


romangram.com | @romangram_com