#_به_من_بگو_لیلی_پارت_53

- تقریباً دو سال.

- دو سال!!... من تازه الان باید باخبر بشم؟

شیر آب رو بست و کامل به طرفش چرخید. به نظر دلخور شده بود. گفت: مامان چرا الکی بزرگش می کنی؟ مگه من از همه ی همکارهام حرف می زنم؟

فروغ نیشگونی از بازوش گرفت که لبخندش رو جمع کنه. نسیم آخی گفت و به بالا رفتن ابروی تاتو شده ی مادرش نگاه کرد.

فروغ دوباره با چشم های ریز شده گفت: چه ماشین خوشگلی هم داشت.

- مامان!

- چیه؟ وقتی موقعیتش پیش میاد باید دو دستی بچسبی... نه مثل تو...

نگاهی به سر تا پای نسیم انداخت و سر تکون داد. دو طرف تاپ سفیدش رو از کنار سینه گرفت و با یه تکون پایین تر کشید.

- تو این زمونه با سنگین پوشیدن و آرایش نکردن به جایی نمی رسی! تا کی می خوای تنها بمونی؟

نسیم پوزخندی زد و در حالیکه یقه ی بازش رو سر جای اول بر می گردوند گفت: این چه کاریه مامان؟

- بد میگم؟ وقتی دخترهای 18 ساله با بچه از جلوم رد میشن، همه اش یاد تو می افتم!

- اون ها دهه هفتادی اند... طرز فکرشون با دهه های قبل فرق داره. من می خوام مثل خودم زندگی کنم.

romangram.com | @romangram_com