#_به_من_بگو_لیلی_پارت_52
می دونست که مادرش با حضور ماهان جلوی خودش رو گرفته. خندید و گفت: چشم نجمان رو دور دیدی؟
- پسر که واسه آدم بچه نمیشه!
اوه اوه. معلوم بود که دلش از زهرا پره. این جریان عروس و مادرشوهر چرا هیچوقت قدیمی نمی شد؟! نسیم در حالیکه از مادرش جدا می شد پرسید: چرا بابا نیومد؟
- سرش گرم بود... سلام رسوند، گفت گوشت رو بگیرم بیارمت خونه.
هر دو خندیدند و شروع به در آوردن لباس هاشون کردند. فروغ روی یکی از کاناپه ها نشست و نسیم بشقاب و لیوان ها رو جمع کرد. این همه سکوت از مادرش بعید بود. شاید مشغول فکر کردن به رابطه ی نسیم و ماهان بود. شاید خیال می کرد چیزی بیشتر از یه دوستی معمولی بینشون وجود داره و نمی خواست با سوال پرسیدن خرابش کنه. نسیم از توی آشپزخونه صدا زد: راحت اومدی؟ پرواز تاخیر نداشت؟
- نه. راحت بودم... پا شم برم حموم.
نسیم مشغول شستن ظرف ها شد. چند ثانیه بعد صدای مادرش از نزدیک تر اومد: با هم بیرون رفته بودید؟
بالاخره نتونسته بود زیاد طاقت بیاره. نسیم لبخند زد و گفت: نه، یه کار واسه موسسه بود. ماشینم خراب شده، بنده خدا مجبور شد من رو برسونه.
- همین؟
- پس چی؟
- چند وقته میشناسیش؟
romangram.com | @romangram_com