#_به_من_بگو_لیلی_پارت_51

- پس لازم شد حتماً یه سر اهواز بیام.

- قدمتون روی چشم.

هر دو خندیدند و نسیم توی سکوت نگاهشون کرد. یه حسی بهش می گفت که ماهان مثل مادر ندیده ها، دقیقا مشغول خودشیرینی برای مادرشه. مخصوصاً وقتی رو به نسیم گفت: حیفه که از خانواده دوری، من وقتی نزدیک سه سال پیش برگشتم ایران، تازه فهمیدم اون همه مدت چی رو از دست دادم اما...

هر سه ساکت شدند تا اینکه مادر نسیم که تحت تاثیر قرار گرفته بود، پرسید: اما چی پسرم؟

ماهان نگاهش رو از زمین گرفت و جواب داد: دیگه دیر شده بود... از خانواده ام فقط یه خواهر مونده بود. من سعی کردم براش برادری کنم، اما نمی دونم چقدر موثر بودم.

فروغ با همدردی به ماهان نگاه می کرد. نظرش در مورد خانواده، سوال پرسیدن از اهواز عزیز دل فروغ و فعالیت توی موسسه ی خیریه از یه طرف، خوش قیافگی و رفتار صمیمیش از طرف دیگه... معلوم بود که تو دل فروغ جا باز کرده. نسیم می ترسید که همه ی این ها باعث سو تفاهم مادرش بشه. نگاهی به ماهان که مشغول سر کشیدن چای بود انداخت. حتی شاید سو تفاهم ماهان!! این ماجرا چیزی نبود که یه دختر جوون تو شهر غریب دلش بخواد. مخصوصاً وقتی توی این چند ماه اخیر رفتار ماهان خودمونی تر هم شده بود. به آشپزخونه رفت تا ظرف های میوه رو بیاره ولی ماهان از جاش بلند شد و گفت: من دیگه باید برم... خیلی ممنون بابت چای.

فروغ: هنوز میوه نخوردی که پسرم!

ماهان: ممنون... شما هم تازه رسیدید، استراحت کنید!

نسیم: هر طور راحتید. تعارف نمی کنم معذب نشید.

همراه ماهان تا جلوی در حرکت کرد و گفت: مرسی که من رو رسوندید.

ماهان: خواهش می کنم. خوشحالم که با خانواده اتون بیشتر آشنا شدم.

نسیم آب دهانش رو قورت داد و لبخند کجی تحویلش داد. هر دو جلوی نگاه موشکافانه ی مادرش، رسمی تر رفتار می کردند. ماهان بالاخره خداحافظی کرد و از پله ها پایین رفت. نسیم بلافاصله بعد از بستن در، با صورت پر از سوال فروغ مواجه شد ولی به روی خودش نیاورد. فروغ چند قدم برداشت، محکم نسیم رو ب*غ*ل کرد و ب*و*سید. زیر لب گفت: چقدر دلم تنگ شده بود... دختر یکی یدونه ام.

romangram.com | @romangram_com