#_به_من_بگو_لیلی_پارت_502


نسرین خانوم... همونی که زندگی خواهرم رو به لجن کشید.

نسیم خونسردی خودش رو حفظ کرد و گفت: چی داری میگی؟ همون زنی که غزاله متوجه رابطه اش با کارن شده بود؟

و توی دلش ادامه داد «همونی که تو دوستش داشتی!». ماهان جواب داد: آره. ظاهراً جدی بودند، ولی بعد از اون اتفاق، دیگه هیچ جا با هم ندیدمشون. چند ماه واسه ریسرچ رفته بود خارج. حتی شک داشتم تلفنی با کارن در تماس باشه!!

پس تو این مدت زیاد چکش کرده بود. صداش رو پایین تر آورد و ادامه داد: فکر نمی کردم کارن تا این حد ک*ث*ا*ف*ت باشه!

- ...

- تو مهمونی رئیس فقط یه گوشه نشسته بود، کارن بهش نگاه هم نمی کرد!

نسیم کمی آب ته لیوان ریخت و سر کشید تا آرامش بیشتری بگیره. حالش اصلاً خوب نبود، نباید ندونسته کارن رو به این سمت سوق می داد. یه اشتباه کوچیک نسیم چهار نفر رو به اینجا کشونده بود. ماهان پرسید: حالت خوبه؟

سر تکون داد و ماهان رو بررسی کرد که حال خودش بهتر نبود. ماهان کمی به جلو خم شد و اصرار کرد: یه حرفی بزن!

نسیم نفس عمیقی کشید و جواب داد: کارن با اون زن قرار میذاره... زنی که ازش متنفره!

این اصلاً نرمال نبود اما نسیم پرونده رو رد کرده بود. امضا رو زده بود... به کارن اعتماد کرده بود و امضا رو زده بود. شاید هم کارن از همه ی این کارها منظوری داشت. ماهان دستمال توی دستش رو با عصبانیت روی میز انداخت و گفت: تنفر؟!... من که شک دارم! به نظر من نسرین رو آورده اینجا که فقط به رخ من بکشه... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده... انگار نه انگار که دو نفر مردند!!

پلک هاش رو بست. نسیم می تونست درکش کنه. حرکت کارن بیشتر از هر چیزی ماهان رو تحقیر کرده بود. دوباره به حرف اومد: الان این کارش به نظرت طبیعیه؟


romangram.com | @romangram_com