#_به_من_بگو_لیلی_پارت_501
- تصادف؟؟
- اون که نمی دونست ما کجا میاییم؟
- البته که می دونست!
نسیم سریع گفت: باور کن من بهش حرفی نزدم!
ماهان کف دستش رو روی دست نسیم لبه ی میز گذاشت و با مهربونی بهش اطمینان داد: می دونم.
نسیم نگاهی به دست هاشون و نگاهی به صورت کارن انداخت که دقیقاً توی دیدرس نسیم نشسته بود. داشت چپ چپ نگاه می کرد، ولی با جمله ی همراهش، نگاهش رو از نسیم گرفت. ماهان گفت: کارن می دونه من مهمون هام رو فقط همین جا میارم. یکی از شرکای این هتل از غریب نوازهاست.
نسیم آروم دستش رو عقب کشید و گفت: که اینطور... چه جالب. شاید خواسته بهت بفهمونه با کسی قرار میذاره.
ماهان آروم خندید و با نگاهی به چشم های نسیم گفت: نه، شک دارم اونی که کارن می خواسته بهش بفهمونه، من باشم!
نسیم آب دهانش رو قورت داد و نگاهش رو سمت دیگه ای انداخت. چنگال رو توی دهانش برد و نگاه دیگه ای به میز کارن انداخت که دوباره داشت م*س*تقیم صورت نسیم رو برانداز می کرد. نسیم فکر کرد، شاید زیاد به خودش رسیده بود! اما نه، عصر حال و حوصله نداشت. ماهان گفت: می خواسته من بهت بفهمونم.
نسیم با گیجی پرسید: چی رو؟
- می دونی اون زن کیه؟
- یکی از همکارهاش تو دانشگاه.
romangram.com | @romangram_com