#_به_من_بگو_لیلی_پارت_500
- به همین راحتی؟
- چه انتظاری داشتید؟ کارن یه مرد قویه. این همه وقت از اون ماجرا گذشته. الان رو خودش کنترل داره... مریض هاش بهش نیاز دارند.
ماهان با ناباوری سرش رو به طرفین تکون داد و پوزخند زد. نسیم ادامه داد: حتی تونسته با یه خانم قرار بذاره... بهش اعتماد کنه... با توجه به رفتارهای اولش، این از نظر من یعنی عادی بودن.
ماهان دوباره سرش رو پایین انداخت و در حالیکه انگار با خودش حرف می زد، گفت: مریض هاش بهش نیاز دارند!!
- با من بودید؟
نگاه کوتاهی به نسیم انداخت و در حالیکه چنگالش رو توی سالاد فرو می برد گفت: هیچی... آدم بعضی وقت ها مجبور میشه به خاطر یه هدف بزرگتر، خلاف میلش رفتار کنه. درسته؟
نسیم از این همه دلخوری توی صورتش، ناراحت بود. مثل این بود که داره خودش رو دلداری میده یا توجیه می کنه. سر تکون داد و گفت: البته خلاف میل من نبود.
- ...
- شما هم باید درک کنی!
ماهان با حرکت سر تایید کرد و نسیم با خیال راحت تری حواسش رو به غذاش داد اما این خیال راحت زیاد طول نکشید. چون چیزی که اصلاً انتظار نداشت، اتفاق افتاد. کارن به همراه همون همکار خانمش، سمت یکی از میزهای خالی می اومدند!! نسیم از تعجب به اون طرف خیره شد. ماهان متوجه شد و در حالیکه سر می چرخوند گفت: چی شده؟
بعد از مکث چند ثانیه ای برگشت و فقط پوزخند زد. نسیم به حرف اومد: تو این شهر بزرگ، از این تصادف مسخره تر امکان نداشت!!
romangram.com | @romangram_com