#_به_من_بگو_لیلی_پارت_499

ماهان با تعجب گفت: بی خبر از من؟! امکان نداره.

نسیم سر تکون داد و ماهان گفت: غذات از دهن نیفته.

نسیم لبخندی زد و دوباره مشغول خوردن شد. بهتر بود دیگه این ماجرا رو کش نده. همه چیز خیلی وقت پیش تموم شده بود. بعد از چند دقیقه ماهان پرسید: من رفتم چی شد؟ بچه بالاخره گفت کی بود؟

- آره مادرش اومد، همکارم باهاش حرف زد... معلوم شد یکی از همسایه ها بوده. البته هنوز اسم نبرده... مادر بیچاره اش!!

- همکارت چی گفت؟

- یه مدت باید تحت درمان باشه. میره مرکزی که من قبلا توش کار می کردم... مسئله خیلی جدی نبود، نینا زود اقدام کرد.

- چه خوب. خیالم راحت شد.

- اهوم.

باز مشغول خوردن شدند و ماهان گفت: می خوای در مورد کارن چه تصمیمی بگیری؟

نسیم مکثی کرد و بعد از خوردن جرعه ای از نوشیدنیش گفت: پیشرفتش خوب بود... به حالت عادی برگشته بود، من هم امضای پایان دوره اش رو زدم.

وقتی سکوت ماهان طولانی شد، نسیم سرش رو بلند کرد و به چشم های مبهوت ماهان خیره شد. بالاخره به حرف اومد: امضا زدی؟!!

- بله.

romangram.com | @romangram_com