#_به_من_بگو_لیلی_پارت_497

لبخند کمرنگی زد که نسیم رو به یاد قرار شام امشبشون مینداخت. اضافه کرد: مهم نیست، یه شب دیگه.

- تا اون موقع مسئله روشن میشه.

- نمی خوام مجبور بشی... می دونم الان حالت گرفته شده. تو مود شام بیرون خوردن نیستی!

- تو مود تنها موندن هم نیستم!

- پس شام سر جاشه؟

نسیم می دونست که تمام زندگیش نباید توی کار و موسسه خلاصه بشه، مخصوصا بعد از همچین اتفاقاتی که همه ی انرژی رو ازش می گرفت. سر تکون داد و جواب داد: بله.

بعد رو به کارن که توی سکوت مطلق سر جاش ایستاده بود و نگاه می کرد، گفت: خواستید برید، صدام کنید که پالتوتون رو از داخل بدم.

نمی خواست سارا با دیدن مردها پریشون بشه. کارن خیلی جدی گفت: همین الان بده!

نسیم همین کار رو کرد. کارن بدون جمله ای رفت. نسیم داخل برگشت و ساندویچ سرد شده رو توی سطل آشغال انداخت و کنار سارا نشست.

ماهان قرار بود ساعت هفت دنبالش بره اما یک ربع دیر رسید. نسیم خوشحال بود که ماهان مراعات کرده و سر کوچه منتظرش مونده نه جلوی در، از شخصیت ماهان کمتر از این هم نمی تونست انتظار داشته باشه. رستوران هتل محیط شیک و گرمی داشت و با وجود تاریکی نسبی هوای بیرون، ویو به کوه های برفی تهران خیلی مناسب فصل بود. پشت میز خوش ترکیبی نشسته و مشغول خوردن غذاهای انتخابیشون از سلف بودند. نسیم فکر می کرد حرف های زیادی با ماهان داره اما حالا چیزی به ذهنش نمی رسید. انگار موقع خوردن یه شام گرون قیمت با هزینه ی اون، باز کردن سر صحبت در مورد داروهای غزاله کار سختی بود. حتی شک داشت که باید به کنجکاویش بها بده یا نه! اما سخت تر از اون، لحظه ای بود که ماهان با چشم هایی که روی ظرفش زوم کرده بود، پرسید: در مورد غزاله پرسجو کرده بودی؟

پس دلیل این دعوت داشت مشخص می شد. زوجی برای صرف شام به این فضای رمانتیک اومده بودند و به جای حرف زدن در مورد خودشون، بحث یه زن جوون بیمار وسط کشیده شده بود. نسیم جواب داد: دکتر باهاتون تماس گرفته؟

ماهان چشم هاش رو از ظرف برداشت و با نگاهی به نسیم گفت: آره. بنده خدا فکر کرده بود ممکنه دوباره دادگاه تشکیل بشه. من سر خود پرونده رو بهت دادم.

romangram.com | @romangram_com