#_به_من_بگو_لیلی_پارت_495
- بابام چی؟
- بهش نمیگیم.
- خودش می فهمه.
ظاهراً اول باید چند جلسه ی درمان برای پدرش میذاشتند! نسیم عصبانی شده بود. پرچمی با آبمیوه ای که از یخچال کوچیک موسسه در آورده بود اومد و گفت: حداقل این رو بخور تا مامانت بیاد عزیز دلم!
سارا نگرفت. نینا آبمیوه رو براش باز کرد و گفت: من پیشت می مونم، کسی جرات نداره بهت نزدیک بشه، خب؟
سارا آبمیوه رو از دستش گرفت. نسیم اصلاً قصد نداشت با سوال پیچ کردن و یادآوری تمام اون لحظه های سخت برای سارا، بیشتر بهش لطمه بزنه. باید قدم به قدم پیش می رفتند و اجازه نمی دادند که بچه بیشتر از این تو تنگنا قرار بگیره. پرچمی دوباره طرفش اومد و با ناراحتی زیر گوشش گفت: بپرس چکارش کرده؟ مگه میشه مادرش نفهمیده باشه!!
- نه الان زوده.
از دفتر بیرون رفت. هر سه مرد مثل همراه های بیمار، بیرون اتاق عمل، به نسیم زل زده بودند. جواب داد: مسئله ی مهمیه!
کارن پلک هاش رو روی هم فشار داد و ماهان پرسید: برای بچه؟!
- آره.
- یعنی می خوای بگی...
- آزار و اذیت.
romangram.com | @romangram_com