#_به_من_بگو_لیلی_پارت_494


نسیم: اون آقا کی بود؟ غریبه بود؟

صورت سارا جمع شد و دوباره شروع به گریه کرد.

نسیم: به مامانت میگیم که به بابات نگه.

سارا: میگه.

نسیم: من ازش قول می گیرم.

بعد از جا بلند شد و توی اتاق قدم زد. پرچمی نزدیک شد و گفت: الهی بمیرم. باورم نمیشه! یعنی چی شده؟... حالا چکار کنیم؟

- از طریق مدرسه باید اقدام بشه. زنگ می زنیم به مدیر مدرسه.

- دیگه چه فایده؟

نسیم به بدن و چهره ی پژمرده ی سارا نگاهی کرد. اشک توی چشم هاش جمع شد. واقعا دیگه چه فایده؟

- من شماره ی دوستم رو میدم که تخصصش کودکه. اون بهتر از پس این مورد بر میاد.

مشغول گشتن دنبال کارت آرزو شد و پرچمی از کیفش یه کیک کاکائویی بیرون آورد، سمت سارا گرفت و قربون صدقه اش رفت. سارا کیک رو نگرفت. نسیم کارت رو روی میز گذاشت و سراغ سارا رفت. به چشم هاش خیره شد و با اطمینان گفت: عزیزم دیگه همه چیز تموم شد... ما حساب اون آدم رو می رسیم. دیگه تا آخر عمرت نمی بینیش. خوبه؟


romangram.com | @romangram_com