#_به_من_بگو_لیلی_پارت_493
پرچمی به خاطر پچ پچ ها مدام به طرفشون نگاه می کرد. نسیم فرصتی برای مقدمه چینی نداشت و فقط می خواست مطمئن بشه تا هر چه زودتر از طریق مدرسه اقدام کنند. سمت دختر و پرچمی رفت. جلوش زانو زد و گفت: عزیزم خاله نینا نگرانته.
سارا نگاه مظلومانه ای به نینا انداخت و نینا اتوماتیک وار طرفش رفت و ب*غ*لش کرد. نسیم پیش دستی کرد و پرسید: از کی اون آقا اذیتت می کنه؟
نینا و پرچمی و حتی خود سارا، با تعجب به نسیم زل زدند. اما حقه ی نسیم گرفت و دختر زیر گریه زد. نینا مشغول آروم کردنش شد و پرچمی دستش رو روی قفسه ی سینه اش فشرد. نسیم دست سارا رو توی دستش گرفت. می دونست این اتفاق تلخیه که از ذهن کسی پاک نمیشه.
- عزیزم من و خاله می خواییم کمکت کنیم.
نینا چشم های سارا رو با دستمال پاک کرد و فینش رو گرفت. سارا با هق هق گفت: نمی خوام.
- چرا؟
- بابام می فهمه، دعوام می کنه.
نینا ناراحت گفت: نه، اون آدم رو دعوا می کنه. بگو کیه من خودم آویزونش...
حرفش رو خورد و نگاهی به نسیم انداخت. نسیم گفت: کسی تو رو دعوا نمی کنه.
سارا: بابام هر چی بشه من رو دعوا می کنه. اون دفعه هم که پویا از رو کابینت ها افتاد من رو دعوا کرد.
نینا: پویا کیه؟
سارا: پسر عموم.
romangram.com | @romangram_com