#_به_من_بگو_لیلی_پارت_49
با سینی چای و کلوچه های خرمایی سوغاتی وارد پذیرایی خونه شد. به هر دو تعارف کرد و خودش با یک لیوان کنار مادرش نشست که داشت به ماهان می گفت: کوچیکه، نه؟
به فضای خونه اشاره داشت. ادامه داد: قبلاً اینجا رو دیده بودید؟
نسیم با چشم غره به مادرش نگاه کرد و ماهان خنده کوتاهی کرد. بعد جواب داد: نه، اولین باره... برای یه نفر اندازه ست.
فروغ خانم لبخندی زد و رو به دخترش گفت: نگفته بودی همکارهات تو کانادا درس خوندند!
نسیم با لبخند خجالت زده ای به ماهان گفت: مادر من ظرف 10 دقیقه زیر و بم همه چیز رو در میاره.
هر سه خندیدند و ماهان به حرف اومد: نه، اتفاقا ایشون من رو یاد مادر خودم میندازند.
فروغ لبخند بزرگی زد و نسیم گفت: در واقع همکار نیستیم مامان.
فروغ که احتمالا تصور می کرد حرف اشتباهی زده، پرسید: چطور!؟
نسیم: ایشون هم تو موسسه فعالیت می کنند، مثل من.
در واقع حدود دو سال پیش تو موسسه با هم آشنا شده بودند. ماه های اول که آشناییشون در حد سلام و خداحافظی بود.
فروغ: منظور من هم همین بود... فرمودید حقوق خوندید؟
ماهان: بله... یه لیسانس هم از شهید بهشتی تهران دارم. مال قبل از رفتنم به کانادا بود... خیلی سال پیش. الان هم فعالیتم تو ایران بیشتر بر پایه ی همونه.
romangram.com | @romangram_com