#_به_من_بگو_لیلی_پارت_48


- می دونم... گرفتن بچه ها پیشنهاد خودم بود.

- پدر و مادرشون چقدر زود راضی شدند...

نسیم آهی کشید و گفت: پدر و مادر...

ماهان لبخند تلخی به نسیم زد و دیگه ادامه نداد. خیلی زود به آپارتمان رسیدند. خیلی تند رونده بود. نسیم دوباره ازش تشکر کرد و وقتی جلوی در از ماشین پیاده شد، تعارف زد: بفرمایید بالا، خستگی در کنید!

قبلاً هم پیش اومده بود که ماهان، نسیم رو به خونه یا جای دیگه ای برسونه ولی هیچوقت بالا نمی رفت. البته نسیم هم جدی تعارف نمی کرد. ماهان مثل همیشه با سر رد کرد و گفت: نه، خیلی ممنون.

نسیم نگاهی به ساختمون انداخت و صورت مادرش رو جلوی پنجره ی فرشته خانوم دید که ابروش رو بدجوری بالا انداخته بود و به ماشین و ماهان که نیم تنه اش پیدا بود، نگاه می کرد. از همین حالا می دونست چی تو سر مادرش میگذره. احتمالاً انتظار باعث شده بود، جلوی پنجره بیاد و فکر نمی کرد با همچین چیزی رو به رو بشه. براش با لبخند دست تکون داد. کوچه کم رفت و آمد بود و صدای مادرش به گوش هر دو می رسید: دعوتشون نمی کنی مامان جان؟

این مدل «مامان جان» گفتن مادرش بوی دردسر می داد. صدا انقدر واضح بود که نمی شد نشنیده گرفت. دوباره لبخندی زد و از پنجره ی پایین کشیده ی ماشین پرسید: اگر عجله ندارید، بفرمایید بالا! مادرم خوشحال میشه.

انتظار داشت که ماهان دوباره تشکر کنه و بره ولی نگاهی به اطراف و سر و وضع خودش انداخت و گفت: مزاحم نباشم؟

نسیم از اینکه ماهان انقدر زود قبول کرده بود، تعجب کرد. ولی جواب داد: نه... اصلاً. خواهش می کنم.

یک ربع بعد هر سه داخل آپارتمان کوچیک نسیم بودند. مادرش با ماهان حرف می زد و خودش توی آشپزخونه مشغول آماده کردن میوه و چای بود. صدای خنده ی ریز مادرش توی فضا پیچیده بود. تو فکرهای خودش بود و دقیق نمی دونست در مورد چی حرف می زنند. چند ثانیه بعد صدای مادرش به گوشش خورد: نسیم جان! کجایی؟

- اومدم.


romangram.com | @romangram_com