#_به_من_بگو_لیلی_پارت_47
نسیم قدم هاش رو تند تر برداشت و گفت: ای وای! الان میام... تو راهم. زنگ پایین رو بزن! فرشته خانوم رو که میشناسی.
- آخه روم نمیشه که.
به ماشین رسیده بودند. در حالیکه هر دو سوار می شدند گفت: زیاد طول نمی کشه. برو خونه اشون تا من برسم.
خداحافظی کردند. ماهان ماشین رو راه انداخت. به طرفش چرخید و لب باز کرد ولی ماهان به جاش گفت: می دونم... تند میرم، زود برسیم. خوبه؟
لبخند زد و گفت: خیلی ممنون میشم.
توی خیابون اصلی پیچیدند. ماهان به حرف اومد: ناراحت شدی؟
نسیم از فکرهای عمیقش بیرون اومد و گفت: برای بچه ها؟
- نه، برای باباشون.
سرش رو پایین انداخت و به کف دست هاش خیره شد. آرامش ماهان و هوای خنک داخل مرسدس، حس خوبی بهش می داد. اصالت خاصی که توی رفتار ماهان بود حتی با سال ها زندگی خارج از ایران، از بین نرفته بود. حتی انتخاب همچین ماشینی هم بی ربط به این موضوع نبود، هر چند مدل ماشین اونقدر بالا نبود که خیلی خرج برداره.
- ناراحت نباش!
- ...
- اینطوری به صلاح همه بود. یه پسر تنها حتی اگه سالم هم باشه، نمی تونه به سه تا بچه رسیدگی کنه... زجرکششون می کنه.
romangram.com | @romangram_com