#_به_من_بگو_لیلی_پارت_46
پسر بعد از چند ثانیه سکوت گفت: از هم جداشون می کنند؟
نسیم بغضش رو فرو خورد و جواب داد: نه، با هم می مونند.
پسر موهای روی صورتش رو عقب برد. با کف دست پلک هاش رو فشار داد و در نهایت سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد. نسیم سریع خداحافظی کرد و سمت خروجی رفت. ماهان تمام مدت کنار در ایستاده بود و واکنشی نشون نمی داد. با هم بیرون رفتند. فضای بدی ایجاد شده بود و انگار هیچکس قصد شکستن سکوت رو نداشت. نسیم یادش می اومد که پدرش بعد از اینکه اجازه داده بود، نسیم تهران بمونه و تنها زندگی کنه، توی فرودگاه گریه کرده بود. معلوم نبود این بچه ها تا کی باید دور از خونه زندگی کنند. موبایلش دوباره زنگ خورد. شماره ی مادرش افتاده بود. تک سرفه ای کرد و جواب داد: سلام مامان!
- سلام... جواب ندادی، دلم آشوب شد.
- جایی بودم که نمی شد حرف زد.
- چرا صدات گرفته؟
ماهان به طرفش زل زد و نسیم جواب داد: نه، پشت خط اینطوری به نظر می رسه.
- خیله خب... داری میای خونه؟
نسیم با تعجب گفت: میام؟
بعد خندید و ادامه داد: تهرانی؟
- آره مامان. کلید خونه ات رو جا گذاشتم اهواز... پشت در موندم.
romangram.com | @romangram_com