#_به_من_بگو_لیلی_پارت_45
پسر شونه بالا انداخت و گفت: چه می دونم!
- یعنی چی؟
- حتماً رفتند گاراژ دنبال من.
نسیم و ماهان هر دو ساکت شدند و فقط به پسر زل زدند. بالاخره نسیم پرسید: تابستون هم همون جا کار می کردند؟ نه؟
پسر بلند جواب داد: از کجا بیارم یه نفری خرجشون رو بدم؟
ظاهراً بلندی صداش به ماهان برخورده بود که گفت: باید قبلاً فکرش رو می کردید!
پسر از جا در رفت و سمت ماهان هجوم برد. نسیم جیغ کوتاهی کشید. موبایلش زنگ خورد، عجب بی موقع بود. توجهی به زنگ نکرد. ماهان دست های پسر رو از خودش دور کرد و قدمی به عقب برداشت. با اخم گفت: خانوم محسنی راه بیفت بریم... حرف زدن فایده ای نداره.
بعد روی پاشنه چرخید و به طرف در خروج رفت. نسیم کیفش رو روی دوشش محکم کرد و گفت: ببین آقا محمود، من که نمی تونم زنی رو مجبور کنم طلاق نگیره... تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که از وضعیت بچه ها مطمئن بشم.
پسر سرش رو پایین انداخت و زیر لب چیزی گفت. حتی اعتیاد هم نمی تونست ظاهر کم سن و سالش رو پنهان کنه. مادر بچه ها، شش سال ازش بزرگ تر بود و این همه اختلاف رو حتی وجود سه تا بچه هم نمی تونست بپوشونه. نسیم آروم تر به حرف اومد: من می دونم اگر دلتون هم بخواد، با شرایط فعلیتون، نمی تونید از بچه ها مراقبت کنید.
پسر بند انگشت هاش رو توی هم فشار داد. صدای تیک تیک شکسته شدن، توی سکوت حس بدی می داد. نسیم اضافه کرد: براشون بهتره که تحت سرپرستی دولت باشند... موسسه می تونه جای مناسبی پانسیونشون کنه.
البته نسیم هنوز ok قطعی رو نگرفته بود ولی قرار بود تمام تلاشش رو بکنه. پسر سرش رو بلند کرد و با چشم هایی که کمی سرخ شده بود به نسیم خیره شد. خواست حرفی بزنه ولی بغض بهش اجازه نداد. نفسش رو بریده بریده بیرون فرستاد و نگاهش رو برگردوند.
- هفته ای یه بار اجازه میدند برید همون جا بچه ها رو ببینید.
romangram.com | @romangram_com