#_به_من_بگو_لیلی_پارت_44
نسیم ابرویی بالا انداخت و گفت: هم من دو سه بار باهاش حرف زدم، هم معلم بچه ها تو مدرسه... حتی مدیر مدرسه یه جلسه تو تابستون گذاشته بود، من هم بودم... خلاصه اینکه خانومتون تصمیم آخرش رو گرفته. طلاق می خواد.
- خانومم! یا اون برادرهای پفـ...
ماهان سریع گفت: هی!!
پسر زبونش رو پس کشید و با انگشت چشم هایی که دورش کامل تیره شده بود رو مالش داد. نسیم آروم گفت: من متوجه ام... ولی شما هم اصلاً همکاری نمی کنید.
پسر: من که گفتم ترک می کنم.
ماهان: دوست عزیز! به گفتن که نیست. شما یه قدم بردار تا بقیه هم جلو بیان.
نسیم: خانومتون گفت قبلاً هم رفتید برای ترک، نتیجه ای نداده.
پسر روش رو با اخم برگردوند. ماهان ادامه داد: بالاخره که این بچه ها زیر سرپرستی شما هستند... احتیاج به مراقبت دارند. چه مادرشون باشه، چه نباشه!
چشم های پسر درشت شد و در حالیکه با صدا نفس می کشید، گفت: اول شکم بالا اومده اش رو انداخت گردن من... حالا هم سه تا بچه رو می خواد بندازه سرم، بره زیرخواب کی بشه؟!!
نسیم که انتظار انقدر واضح حرف زدن رو نداشت کمی جا خورد. ماهان نگاهش رو از چشم های نسیم دزدید و رو به پسر گفت: زندگی زناشویی شما به بقیه ربطی نداره... ما به خاطر بچه ها اینجاییم.
نسیم که به خودش اومده بود اضافه کرد: اصلاً بچه ها کجان؟
romangram.com | @romangram_com