#_به_من_بگو_لیلی_پارت_489

نسیم: درسته... اگر تصمیم بگیره بره، جلوش رو نمی گیرم فقط شماره هامون رو بهش میدم. کاری نمیشه کرد.

همه تایید کردند و نسیم روی صندلی خالی جلوی میز نشست که رو به روی کارن بود. کارن لبخند مسخره ای تحویلش داشت. نسیم روش رو برگردوند. مدتی توی سکوت گذشت. تا اینکه با ضربه ای به در باز، همه به سمت در نگاه کردند. به نینا که توی چاچوب ایستاده بود چشم دوختند. بعد از چند ثانیه مکث، بالاخره لبخند زد و سلام کرد. افراد جمع که انتظار دیدنش رو نداشتند کمی توی جواب دادن تعلل کردند ولی نسیم جواب لبخندش رو داد و گفت: سلام... چه غیر منتظره!!

نینا: می دونم.

و سر تکون داد. پرچمی به حرف اومد: بفرما تو دخترم! مشکلی پیش اومده؟

نینا: نه. فقط اومدم با خانوم حرف بزنم.

و اشاره اش به نسیم بود. نسیم یکی دو بار توی خوابگاه بهش سر زده بود. لبخند زد و گفت: چه خوب! اوضاع مرتبه؟ راحتی؟

نینا: آره، خوبم. بچه ها رو می برم و برمی گردونم.

پرچمی: آفرین! موفق باشی.

نینا: مرسی. عصرها هم میرم یه دفتر فنی نزدیک خونه، واسه کپی و تایپ و اینا. پولش بد نیست.

نسیم واقعاً خوشحال بود. چون این بار به جای خوابگاه یا اقامتگاه و... واژه ی خونه رو به کار برده بود. صدیقی سری تکون داد و گفت: باریک الله... دختر خانم! خوب زندگیت رو ساختی.

نسیم توی صورتش چشم چرخوند. به نظر چیزی ذهنش رو مشغول کرده بود که بوی دردسر می داد. پرسید: نمی خوای دیگه راننده سرویس باشی؟!

نینا: نه.

romangram.com | @romangram_com