#_به_من_بگو_لیلی_پارت_488


روی یکی از صندلی ها نشست و مثل بچه های خوب منتظر چایی موند. نسیم رو به صدیقی شروع به صحبت کرد: سر و کله ی پسرش پیدا شده.

ماهان اخمی کرد و گفت: تا حالا کجا بود؟!

نسیم: بحرین.

صدیقی: می خواد چکار کنه؟

نسیم: می خواد زن بیچاره رو ببره.

ماهان: خودش راضی نیست؟

نسیم: نه... ولی همزمان خوشحال هم هست.

صدیقی: چجور آدمی بود؟

نسیم: والا من باهاش حرف زدم. آدم ناجوری به نظر نمی رسید. به خصوص که مادرش پولی هم در بساط نداره.

ماهان: اگر دوباره ولش کنه چی؟

پرچمی: عوضش این سال های آخر رو با بچه اش میگذرونه.


romangram.com | @romangram_com