#_به_من_بگو_لیلی_پارت_487

- هوم؟ من اینجا نیام؟ چرا؟ خودت من و نسرین رو به هم رسوندی، خودت گفتی برامون خوشحالی! حالا چته؟!

- مشکل شما چیه که اومدید موسسه؟ مگه نگفتید سرتون شلوغ میشه؟

- پس گوش هات رو نگرفته بودی!

و لبخندی گوشه ی لبش نشست. ادامه داد: من به خاطر تو اینجا نیومدم که به خاطرت برم!

نسیم دستی رو هوا تکون داد و در حالیکه بدون رد شدن از پادری وارد راهرو می شد، گفت: پس بفرمایید کاری رو که به خاطرش اومدید، انجام بدید!

م*س*تقیم سمت دفتر پرچمی رفت. موقع وارد شدن نگاهی به رد پاهاش روی کف راهرو انداخت و لبخندی روی صورتش نشست. کارن با دیدن لبخند، به طرفش اومد. نسیم بی توجه وارد دفتر شد. آقای صدیقی و ماهان هم روی صندلی ها نشسته بودند. سلام کرد و جواب شنید. خانوم پرچمی با خوشرویی گفت: چایی بریزم گرم شی؟

نسیم: نه، الان میل ندارم.

پرچمی: چه خبر از خانم حمیدی؟

صدیقی: همون پیرزنی که تابستون کارهای آسایشگاهش رو ردیف کردیم؟

پرچمی: بله.

و به طرف در ادامه داد: دکتر بفرما چایی!

همه به اون طرف نگاه کردند. کارن وارد دفتر شد و گفت: خیلی ممنون.

romangram.com | @romangram_com