#_به_من_بگو_لیلی_پارت_485

وقتی ماشین رو جلوی موسسه پارک کرد، بارون بند اومده بود ولی چاله های خیابون و باغچه های پیاده رو پر از آب بود. وارد حیاط موسسه شد. باید به خانوم پرچمی در مورد سر زدن به سالمندان می گفت. هنوز چند قدم نگذشته بود که هیکل مردی رو جلوی در راهرو دید؛ مردی که یک هفته تلاش کرده بود بهش فکر نکنه. خواسته بود دیگه به موسسه نیاد، اما انگار حرف نسیم رو جدی نمی گرفت! به طرف راهرو حرکت کرد، با هر قدم نگاه خیره ی کارن واضح تر می شد. باز هم ماسک نزده بود... شاید دیگه اهمیتی نمی داد، کسی در حال تمیز کردن مچش رو بگیره. از پله ها بالا رفت و خواست از جلوش رد بشه که صداش رو شنید: از روی پادری!

با اخم نگاهش کرد که داشت توضیح می داد: کفش هات گلی شده... تازه راهرو رو تی کشیدم.

- چه عیبی داره؟ دوباره می کشید.

اخم های کارن هم توی هم رفت. نسیم ادامه داد: شما که انقدر به کارتون علاقه دارید!

- ...

- حتی وقتی عذرتون رو خواستند هم باز تشریف میارید.

- مگه من استخدام اینجا بودم که عذرم رو بخوان؟

- به هر حال دیگه نیازی به حضورتون نیست.

- شما تعیین می کنی؟

- ...

- توی دروغ هم که کم نمیاری!

- دروغ؟!

romangram.com | @romangram_com