#_به_من_بگو_لیلی_پارت_479
- چی؟؟!!
دوباره داد زد: لیلی! باز کن ببینم!
- گفتند موسسه هم تشریف نبرید. براتون جایگزین پیدا شده.
کارن با ناباوری پوزخند زد و سر تکون داد. این چه وضعی بود؟ نفس عمیقی کشید و از در فاصله گرفت. چند قدم راه رفت تا آروم تر بشه. این بار ناراحتیش از جنس همیشه نبود. عصبانیتش، عصبانیتی نبود که بعد از مرگ کامی و غزاله گهگداری سراغش می اومد و راهش رو به اینجا کشونده بود. ناراحت بود و نمی تونست اجازه بده کسی که نقش مهمی توی بهتر شدن حالش داشته، کسی که همه جا کنارش بوده، اینطور باهاش تموم کنه... انقدر ناگهانی خودش رو از زندگی کارن بیرون بکشه! جوری که انگار دیگه قرار نیست همدیگه رو هیچوقت ببینند. نگاهی به پرونده ی توی دستش انداخت. اگر این خواسته ی لیلی بود، کارن قصد نداشت که به دست و پاش بیفته!!! حتی نمی دونست بعد از دیدنش باید چی بگه؟! منشی آهسته گفت: هیچ الزامی نیست ولی اگر یه وقتی نیازی به مشاوره داشتید...
کارتی رو از روی میز برداشت و به طرف کارن گرفت. اضافه کرد: خانوم محسنی این همکارشون رو پیشنهاد دادند.
کارن کارت رو نگرفت. ناراحت بود و فقط این رو می خواست که لیلی هم به همون اندازه ناراحت باشه. وقتی پای این زن وسط می اومد، کارن بی رحم تر از همیشه می شد و دلیلش رو هم نمی دونست... شاید چون انتظارش از اون بیشتر از همه بود. سمت در اتاق لیلی چرخید و بلند گفت: از این به بعد انقدر سرم با مطب و بیمارستان و دانشگاه شلوغ میشه که وقت این خاله بازی ها رو ندارم!
منشی دستش رو پایین انداخت. کارن بدون خداحافظی سمت خروجی رفت. برای دکتر فلاحتی سری تکون داد و بیرون زد.
نسیم اشک هاش رو با دستمال توی دستش پاک کرد، تکیه اش رو از در برداشت و قفلش رو باز کرد. سر و صداهای بیرون خوابیده بود. نمی دونست الان بیمارهای دکتر فلاحتی در موردش چی فکر می کنند! اما براش اهمیتی نداشت. توی این چند سال تجربه، گاهی بحث و جدل هایی از این دست با خود افراد یا خانواده هاشون اتفاق افتاده بود. این دیگه بخشی از شغل نسیم به حساب می اومد... اینکه مدام ناراحتی ها و سرخوردگی های دیگران رو بشنوه. توی اتاق کم نور و سرد قدم زد و کنار میزش ایستاد.
روی چاقوی داخل ظرف پرتقال دست کشید و اخم کرد... بعد پلک هاش رو بست تا فکر کارن رو از سرش بیرون کنه. رفتار کارن دیگه مسئله ی حادی رو نشون نمی داد، حتی همین چند دقیقه پیش هم روی پرخاشگریش کنترل و مدیریت داشت. آخرین مورد غیر طبیعیش هم حل شده بود، با یه زن قرار میذاشت... به خاطر گفتگوها و مشاوره بود یا مواجهه درمانی یا گذشت زمان و موسسه، فرقی نداشت! مهم این بود که توانایی جراحی رو داشت و نباید اون همه بیمار به خاطر توقف فعالیتش لطمه می خوردند.
دستمال رو مچاله کرد و داخل سطل انداخت. اگر با چند ماه وقت گذروندن با کارن، انقدر درگیرش شده بود، غزاله حق داشت که بعد از ده سال و یه بچه به اون روز بیفته... غزاله... این اسم فکر نسیم رو هر بار به سمت مدارک پزشکیش می کشوند. مدارکی که دست نخورده توی کیفش باقی مونده بود. شاید بهتر بود پرونده رو بخونه و در مورد ماهان مطمئن تر بشه... هنوز حس غریبی به تمام این ماجرا داشت و نمی خواست ماهان رو هم مثل کارن از دست بده. ماهان دوست خوبی بود و نسیم حس بهتری پیدا می کرد اگر تمام مدتی که با هم توی موسسه مشغول بودند، به فکر کردن در مورد نقش احتمالیش توی مرگ غزاله نمی گذشت.
چند ضربه به در خورد و دکتر فلاحتی نژاد توی چارچوب ایستاد. پرسید: حالت خوبه عزیزم؟
نسیم لبخندی زد و جواب داد: بله.
romangram.com | @romangram_com