#_به_من_بگو_لیلی_پارت_480


دکتر چشمکی زد و گفت: بهتر نبود باهاش حرف می زدی؟

- چند ماهه داریم حرف می زنیم.

دکتر خندید و گفت: اگر چیزی لازم داشتی، بگو!

- ممنون

- ...

- راستی... عذر می خوام بابت سر و صدا!

- مهم نیست. مَردند دیگه!!

هر دو خندیدند و دکتر بیرون رفت. نسیم پشت میز نشست و مدارک غزاله رو از کیفش بیرون آورد. کمی آب خورد و شروع به خوندن محتویات داخل پاکت کرد، گواهی های دکتر و حتی نسخه ها. اسم روانپزشک رو خوند؛ به گوشش آشنا نبود. بقیه ی کاغذها رو چک کرد. بعد کاغذها رو روی میز گذاشت. تلفن رو برداشت و شماره مطب روانپزشک رو گرفت. به ساعت نگاه کرد، آخر وقت بود و احتمالاً الان مطب رو تعطیل کرده بودند. سری تکون داد و منتظر موند.

وقتی تلفن وصل شد و پزشک اجازه ی چند دقیقه گفتگو رو داد، نسیم نمی دونست باید از کجا شروع کنه. تک سرفه ای کرد و بعد از تعارفات معمول گفت: آقای دکتر من از همکارهای روانشناستون هستم. یه خواهشی از شما دارم.

- که اینطور... من میشناسمتون؟

- فکر نمی کنم.


romangram.com | @romangram_com