#_به_من_بگو_لیلی_پارت_477

با نگاهی به ساعت ادامه داد: تا ده دقیقه ی دیگه.

کارن برگه ها رو داخل پوشه برگردوند و سمت صندلیش رفت. ولی اعصاب نشستن نداشت و بی توجه به نگاه های خیره ی آدم های توی سالن، شروع به راه رفتن کرد. ده دقیقه گذشت و مراجع بیرون اومد. کارن سمت در رفت اما منشی گفت: یه لحظه!

کارن با کلافگی گفت: بله؟

منشی سمت در اومد و گفت: اجازه بدید اول اطلاع بدم... آخه برنامه ی ساعت های مشاوره تون تموم شده.

کارن با اخم گفت: بفرمایید!

و به در اشاره کرد. زن جواب خداحافظی مراجع قبلی و همراهش رو داد و بعد وارد اتاق شد. کارن جلوی در منتظر موند. فکرش رو هم نمی کرد که یه روز مجبور باشه به خاطر دیدن یه مشاور فوق لیسانس گمنام، اینطوری معطل بمونه... اما لیلی با بقیه فرق داشت. زن از اتاق بیرون اومد و همون جا جلوی در ایستاد، گفت: ایشون گفتند نظرشون همونیه که تو گزارش اومده.

کارن داد زد: یعنی چی؟!

- آروم آقا!

- این مسخره بازی ها چیه؟

- چرا داد می زنید دکتر؟! تشخیص که مثبته!!

- من حق ندارم از روانکاوم درباره ی قطع شدن درمان بپرسم؟

- ایشون گفتند همه ی پارامترهای مد نظرشون نرمال شده. الزامی به تشکیل جلسات نیست.

romangram.com | @romangram_com