#_به_من_بگو_لیلی_پارت_475
کارن قدمی به جلو برداشت و نسیم عقب رفت که به دیوار آسانسور برخورد. نگاهش روی یقه ی بیش از حد باز کارن ثابت موند. بعد به صورتش زل زد. کارن با دلخوری آشکاری که توی چشم هاش پیدا بود، پرسید: همین؟
- چرا «همین»، «همین» می کنی؟ چی می خوای بشنوی؟ بگم دلیل دیگه ای داره؟ بگم عاشقتم؟ نه، متاسفم همچین خبری نیست!
کارن با ناباوری پوزخندی زد. هنوز حال چشم هاش همون بود. آسانسور ایستاد ولی کارن کنار نرفت و گفت: آره مشکلم با زن ها حل شده. قرار هم باهاشون میذارم. به کسی هم ربطی نداره!!
- خوشحالم که به زندگی نرمالت برگشتی.
- ...
- حالا برو کنار! می خوام رد شم.
کارن خیره نگاه می کرد و قصد کنار رفتن نداشت. نسیم با دست کنارش زد و از آسانسور بیرون رفت. یکراست به طرف در حرکت کرد و سمت ماشین راه افتاد. کارن دنبالش نیومده بود و نسیم نمی خواست چند تا جمله و نگاه پر حرارت رو مطابق میل خودش تعبیر کنه. گاهی تفاوت بین آدم ها انقدر زیاده که هیچ جوری نمیشه به هم ربطشون داد.
نسیم پشت فرمون نشست و قبل از حرکت برای چند دقیقه به صندلی تکیه داد و پلک هاش رو بست. نه، واقعیت قصه ی شاه پریون نبود که هر طور بخوای پیش بره. بعد از مدت ها بغض سنگینی رو توی گلوش احساس می کرد، ولی می دونست که نباید بهش بال و پر بده. اگر حتی این آدم رو دوست داشت، حالا دیگه باید همه چیز رو تموم می کرد. کارن مرد تشکیل خانواده نبود. بیشتر از اینکه شوهر و پدر باشه، پزشک بود. کارش رو توی اولویت قرار می داد. حتی اعتراف کرده بود که ازدواج اولش هم بر طبق منافع شغلیش بوده. پدر نسیم – محمد محسنی بازنشسته – چکاری می تونست برای کارن بکنه؟ رشته ی کم درآمد خودش و کارهای موسسه که بیشتر اوقات باعث پایین اومدن سطح و شأنش می شد، چی می تونست به کارن اضافه کنه... در مقابل پزشک و استاد دانشگاه موفقی مثل این زن!
نفسش رو بیرون فرستاد و استارت زد. قانون دنیا این بود، بعضی ها به چیزهایی که می خوان می رسند، بعضی ها باید چیزهایی رو که می دونند بهش نمی رسند، نخوان!
39
در حالیکه سوئیچ رو توی جیب شلوارش می گذاشت، سمت صندلی همیشگیش رفت، اولین صندلی سالن انتظار. همراه نفر قبل از خودش و بیمارهای مطب چشم پزشکی هم طبق معمول نشسته بودند. هنوز راحت روی صندلی ننشسته بود که خانم منشی سالن صداش زد: آقای دکتر!... سلام!
- سلام.
romangram.com | @romangram_com