#_به_من_بگو_لیلی_پارت_473

- نه نه... فقط از دیروز تا حالا فکرم مشغوله.

کارن ساکت نگاه می کرد و نسیم با این سر و وضعش کمی معذب شده بود. اینطوری هیچ شباهتی به پدر و برادرش یا حتی خود کارن نداشت. ادامه داد: دیروز یه کم تند رفتم.

- ...

- نباید تو رو توی کار انجام شده میذاشتم.

- دقیقاً

و جوری نگاه کرد که تمرکز نسیم رو به هم می ریخت. نسیم به داخل نگاه کرد و منتظر موند تا کارن از جلوی در کنار بره و تعارف کنه ولی کارن تکونی نخورد. انگار زیادی از دستش عصبانی بود. پس نسیم هم صحبت رو کوتاه کرد که زودتر بره. فقط گفت: می خواستم بابت جواب دادن به تلفنت عذرخواهی کنم، همین. قرار نیست همچین اتفاقی دوباره بیفته.

کارن سر تکون داد. نسیم انتظار عکس العمل بیشتری داشت. خواست خداحافظی کنه که صدای زنونه ای از داخل خونه گفت: عذرخواهی برای چی؟

و همون زنی که توی بزرگداشت دیده بود، پشت کارن ظاهر شد. تاپ و ساپورت پوشیده بود، با موهای بلند و صاف روی شونه هاش. کارن پلک هاش رو لحظه ای روی هم فشار داد و بعد کلافه به دیوار راهرو خیره شد. نسیم فشرده شدن قلبش رو حس می کرد، برای چند ثانیه نمی دونست باید چه واکنشی نشون بده و فقط بهشون زل زده بود. کارن هیچ حسی به نسیم نداشت... یه شب رو با هم گذرونده بودند و اتفاقی نیفتاده بود، خیلی واضح به نسیم گفته بود که کششی بهش نداره، پس چرا نسیم امیدوار بود؟ به چی؟ زن ادامه داد: من که از صحبت باهات خوشحال شدم.

لبخند زد. نسیم نگاهش رو از صورت زن به کارن و برعکس حرکت داد. حالا مطمئن بود که همه ی کارهای کارن چیزی بیشتر از دست انداختن نسیم نبوده! کارن حالا ناراحت نگاه می کرد. احتمالاً از قبل به زن گفته بود که خودش رو نشون نده... حالا هم دلش به حال نسیم می سوخت که تا اینجا برای عذرخواهی اومده! نسیم مثل همه ی دخترها از قرار گرفتن توی موضع ضعف بیزار بود. به خاطر همچین نگاه هایی زیاد به زادگاهش سر نمی زد، نگاه هایی که بهش می فهموند شکست خورده؛ کسی رو دوست داره که اون رو دوست نداشته. نه، نسیم این سرنوشت رو نمی خواست. خودش رو جمع و جور کرد و گفت: پس خیالم راحت شد که مشکلی نیست...

- ...

- خدانگهدار!

بدون نگاهی به عقب سمت آسانسور راه افتاد. صدای بسته شدن در رو شنید. دکمه ی آسانسور رو زد. صدای قدم های کسی از پشت شنیده می شد. نسیم می دونست کیه و نمی خواست سرش رو برگردونه. بازوش به عقب کشیده شد، مجبور شد به طرفش بچرخه. کارن با چشم های عصبانی گفت: همین؟

romangram.com | @romangram_com