#_به_من_بگو_لیلی_پارت_472
فرشته نگاه عجیبی انداخت و گفت: آهان!!
نسیم کیف رو روی شونه اش محکم کرد و گفت: مزاحم نباشم... با اجازه!
- برو به سلامت.
خداحافظی کردند و نسیم ادامه ی پله ها رو تا پارکینگ طی کرد. واحدهای دو خوابه ی آپارتمان بزرگ بود. از بهانه ی احمدزاده پوزخند زد. البته با نگاه فرشته، بعید نبود که چرت و پرتی از طرفشون، پشت سر نسیم شنیده باشه. سر تکون داد و پشت فرمون نشست. تمام روز جمعه رو با فکر کردن به کارن گذرونده بود و هر جوری به قضیه نگاه می کرد، خودش رو مقصر می دید. نسیم طوری زندگی نکرده بود که اگر کاری می کنه تقصیرش رو به گردن نگیره.
ماشین رو روشن کرد و از خونه بیرون زد. قصدش م*س*تقیم رفتن به خونه کارن بود، با اینکه ساعت از نه شب می گذشت... تصمیم داشت که هر چه زودتر رفتار دیروزش رو برای کارن توضیح بده. جمله ی دوپهلویی به یکی از همکارهاش زده بود، بعد پشت گوشی اوضاع رو خراب تر کرده بود. می دونست که باید با معذرت خواهی شروع کنه. این سوء تفاهم باید برطرف می شد؛ حتی اگر موقعیت اجازه می داد، می تونست حرفی هم از احساسش به کارن بزنه تا با هم گفتگو کنند و راه حلی بدند. راهی که برای هیچ کدوم مشکلی به وجود نیاره... این کاری بود که آدم های بزرگسال و عاقل انجام می دادند.
ماشین رو جلوی ساختمون بزرگ پارک کرد و با نگاهی به ساعت پیاده شد. کمی برای یه گفتگوی دوستانه دیروقت بود ولی نسیم می دونست که کارن خیلی مقرراتی نیست. جمله هایی رو که برای مطرح کردن موضوع آماده کرده بود، بار دیگه توی ذهنش مرور کرد. بعد زنگ رو زد. واقعاً دوست داشت کارن رو ببینه ولی نمی خواست اسم دلتنگی رو روش بذاره. یک دقیقه طول کشید تا صدای کارن رو بشنوه: لیلی!!
نسیم لبخند زد اما از اینکه قبل از اومدن هماهنگ نکرده پشیمون شد. فکر نمی کرد این موقع شب خواب باشه. ظاهراً که صداش کمی گرفته بود. جواب داد: باید حرف بزنیم.
و تصوراتش در مورد گفتگو و راه حل رو بی خیال شد و ادامه داد: ده دقیقه بیشتر طول نمیکشه.
در باز شد. نسیم راهش رو به سمت آسانسور پیدا کرد و شماره ی طبقه رو زد. وقتی وارد لابی بالا شد و از در شیشه ای گذشت، کارن جلوی در آپارتمانش ایستاده بود و به نسیم نگاه می کرد. نسیم موقع راه افتادن به خودش رسیده بود تا هم اعتماد به نفسش بالاتر از معمول بره و هم نگاه بی تفاوتی که کارن اغلب بهش مینداخت، کمی رنگ خواستن بگیره. بعد از بهبودی کارن و تموم شدن رابطه ی حرفه ایشون که طبق شواهد، به همین زودی ها اتفاق می افتاد، دو نفر آدم معمولی بودند. دو نفر که می تونستند برای زندگی شخصیشون تصمیم بگیرند. نسیم جلوی کارن ایستاد و با نگاه براندازش کرد. قبلاً هیچوقت اینطوری ندیده بودش. با روبدوشامبر ابریشمی کاربنی. کمی جا خورد. شبی که نسیم اینجا گذرونده بود، کارن تیشرت و شلوار به تن داشت. اما حالا واقعاً شبیه مردهای پولدار شده بود. کارن تک سرفه ای کرد و دستی بین موهاش کشید. پرسید: اتفاقی افتاده؟
- نه... فقط...
- همسایه ات...
romangram.com | @romangram_com