#_به_من_بگو_لیلی_پارت_469
لیلی سر تکون داد و بی خیال بحث چند دقیقه پیش با لبخند جواب داد: بله... قرار شد هر ماه یه جلسه بذاریم. بیمارها هم همدیگه رو ببینند.
- خوبه. بروشور ها کم نیومد؟
- نه. یکی اضافه موند.
با هم به طرف پله ها راه افتادند و لیلی به حرف اومد: من بابت برخورد اون شبم یه عذرخواهی بدهکارم.
اون شب؟ کدوم شب؟؟ کارن گوشی رو توی مشتش فشار داد و ماهان گفت: فراموشش کنید؛ چیز مهمی نبود. در واقع مقصر من بودم، زیاد شلوغش کردم.
- نه، این چه حرفیه؟!
- من یه کم احساساتی شده بودم. وقتی رفتم خونه، خیلی خجالت کشیدم.
لیلی خندید. چی رو شلوغ کرده بود؟ چه احساساتی؟ سرشون رو پایین انداخته بودند و کجا می رفتند؟ لیلی روی اولین پله برگشت و با نگاهی به چهره ی مبهوت کارن گفت: آقای شفیق اگر زحمت جمع کردن صندلی ها رو بکشید ممنون میشیم.
و بعد راهش رو ادامه داد. کارن برای چند لحظه همون جا ایستاد. نمی تونست جریان رو هضم کنه. لیلی خیلی خونسرد و بی تفاوت رفتار کرده بود و کارن از این متنفر بود.
38
زنگ رو زد و منتظر فرشته خانم شد تا در رو باز کنه، اما دو دقیقه بعد خود آقای ملکان باز کرد. با لبخند جواب سلام داد و حال نسیم و خانواده اش رو پرسید. بعد سر و کله ی فرشته پیدا شد و آقای ملکان رفت. نسیم ظرف شیرینی ای که فرشته براش آورده بود رو پر از شکلات به طرفش گرفت و گفت: دستتون درد نکنه... شیرینی ها خیلی خوشمزه بود.
- قابلت رو نداشت، چرا زحمت کشیدی؟
romangram.com | @romangram_com