#_به_من_بگو_لیلی_پارت_468
لیلی دوباره نگاهش رو از زمین برداشت و به کارن دوخت. بعد از چند ثانیه گفت: جواب موبایلت رو بده!!
گوشی دوباره داشت زنگ می خورد. صبح چند بار تماس داشت و بدون نگاه کردن هم می دونست پشت خط کیه! با این حال با دیدن شماره اخم کرد. لیلی به حرف اومد: خودشه، نه؟
- ...
- بِده!... می خوام اشتباهم رو جبران کنم.
کارن هنوز متوجه منظورش نشده بود که لیلی گوشی رو از دستش قاپید. کارن دستش رو دراز کرد ولی دیر شده بود و لیلی تماس رو وصل کرده بود. چند قدم فاصله گرفت و پشت گوشی گفت: سلام!
کارن دست به سینه ایستاد و منتظر شیوه ی جبران کردن لیلی شد. لیلی به صحبتش ادامه داد «بله، خودم هستم»... «ممنون»...
نگاهی به کارن انداخت، «ایشون هم اینجاست. من جواب دادم، چون می خواستم چیزی رو توضیح بدم»... کارن گوش هاش رو تیز کرد، «ظاهراً شما از صحبت دیشبمون برداشت نادرستی داشتید»... «بله»...
کارن خواست به طرفش بره و گوشی رو بگیره اما لیلی دستش رو به نشونه ی توقف بالا آورد، «من از آشناهای دکتر شفیق هستم، رابطه ی نزدیک تری بین ما نیست»... کارن دندون هاش رو روی هم فشار داد، «بله، خواستم جلوی هر دوتون سو تفاهم برطرف بشه»... چشم غره ی کارن رو نادیده گرفت. کارن دوباره دست انداخت تا گوشی رو بگیره ولی لیلی قدمی به عقب برداشت و اجازه نداد. اگر واقعاً تمام حسش به کارن همین بود، کارن قصد مجادله و به زور گرفتن گوشی رو نداشت. لیلی پوزخند زد، «درسته... ادعای مالکیتش مال شما»... «که اینطور»...
کم کم داشت به کارن برمی خورد و جمله ی بعدیش انقدر شوکه کننده بود که سر جا ماتش برد، «اتفاقاً ایشون سربسته به من فهموند که به شما بی علاقه نیست.»... صدای بالا اومدن کسی از پله ها رو شنید. بعد صدای ماهان که گفت: گردهمایی خوب پیش رفت؟
کارن سر چرخوند و صورت ماهان رو دید که نگاهش بین لیلی و کارن در گردش بود. مثل همیشه با قدم های مصمم و یکی از اون پالتوهای اشرافی که داد می زد صاحبش بچه پولداره. کارن رو بهش اخم کرد و لیلی فقط گفت «پس قطع می کنم. خدانگهدار!» و گوشی رو سمت کارن گرفت. با چهره ی خونسرد گفت: بفرمایید! دیدید بی خود نگران بودید؟ حلش کردم.
کارن با اکراه دستش رو بلند کرد و گوشی رو گرفت. اصلا انتظار این رو نداشت. حتی حرفی برای به زبون آوردن به ذهنش نمی رسید، مخصوصاً جلوی ماهان. لیلی خیال کرده بود کیه که باهاش اینطور گستاخانه رفتار می کرد؟ به جای یه اعتراف ساده، شرایط رو بدتر کرده بود... شاید واقعاً تمام حسش به کارن دلسوزی و انجام وظیفه بود. ماهان دوباره پرسید: استقبال شد؟
romangram.com | @romangram_com