#_به_من_بگو_لیلی_پارت_464


لیلی دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: این جلسه ها باید واسه خانواده هاشون تشکیل بشه... خود بیمار انقدر درگیری داره که تحملی برای این سخنرانی ها نمی مونه.

کارن اظهار نظری نکرد. برای این حرف ها نیومده بود. لیلی لبخندی زد و دوباره به حرف اومد: گوش وایساده بودی؟...

و با شیطنت ادامه داد: می ترسیدی بشینی کنار خانم ها، خط های دورت کمرنگ بشه؟

وقتی سکوت کارن طولانی شد، نگاه لیلی رنگ نگرانی گرفت. باید هم نگران می شد! کارن میز رو دور زد و کنار صندلی لیلی، بازوش رو کشید تا بلندش کنه. لیلی که گیج شده بود، ایستاد و پرسید: چرا اینجوری می کنی؟

با فشار بیشتر کارن، پایه های صندلی با صدای ناجوری روی سنگ ها کشیده شد و صندلی عقب رفت. لیلی دستش رو کشید و گفت: ولم کن! باز چی شده؟

کارن بازوی دیگه اش رو هم گرفت و بیشتر سمت خودش کشید. خیلی عادی جواب داد: چیه؟ چرا تقلا می کنی؟

- حالتون خوبه دکتر؟!

- معلومه که خوبم... می خوام ب*غ*لت کنم، چرا می ترسی؟

لب های لیلی باز مونده بود و خیره نگاه می کرد. کارن پوزخندی زد و گفت: چرا تعجب کردی؟

- ...

- مگه ما با هم رابطه نداریم؟


romangram.com | @romangram_com