#_به_من_بگو_لیلی_پارت_462


سمت اتاق مدیر موسسه رفت، سر و صدایی از طبقه ی بالا شنیده می شد. در اتاق رو زد و وارد شد. بعد از سلام و تعارفات همیشگی پرسید: خانوم محسنی بیرونند؟

پرچمی با انگشت به بالا اشاره کرد و گفت: تو راهروی بالا برنامه دارند.

- چه برنامه ای؟

- چند هفته پیش واسه گردهمایی خانوم های سرطانی، اطلاعیه داده بودیم، تاریخش امروز بود. نسیم جان بالاست.

- داره سخنرانی می کنه؟

- تقریباً... توصیه های روانشناسی. آخر جلسه هم بروشورهای پزشکی و رژیم توزیع میشه.

- که اینطور.

- بله. امیدواریم یه کمکی بشه. خیلی خوب استقبال کردند.

- خیلی وقته شروع شده؟

تلفن زنگ خورد. پرچمی نگاهی به ساعت انداخت و در حالیکه گوشی رو برمی داشت، جواب داد: آره، آخراشه.

کارن سر تکون داد و بیرون رفت. تمام شب منتظر بود، حالا هم اینجا. به سمت پله های طبقه ی دوم رفت. صدای صحبت کردن لیلی کم کم واضح و واضح تر می شد. کارن روی یکی از پله های وسط نشست که توی دیدرس جمعیت نباشه، خانم هایی که روی صندلی های ردیف شده وسط راهرو، نشسته بودند و گوش می دادند. صندلی ها پشت به پله و رو به دیوار جنوبی ساختمون چیده شده بود. یکی از خانم ها گفت: ببخشید!


romangram.com | @romangram_com