#_به_من_بگو_لیلی_پارت_461
نسیم زن رو برانداز کرد. شیک و مرتب لباس پوشیده بود. با تم قهوه ای و موهای رنگ شده ی بلوند. می خورد که بالای 34 سن داشته باشه، با این حال با لجبازی به نسیم گیر داده بود و کوتاه نمی اومد. اما نسیم قصد کم آوردن نداشت. این همه وقت صرف درمان کارن نکرده بود که حالا دودستی تقدیمش کنه به آدمی با غرور کارن ِ قبل از درمان!
- خیلی دوست دارید رابطه ی ما رو بدونید؟
زن ابرویی بالا انداخت و به لب هاش حرکتی داد. نسیم نمی تونست حرفی از مشاور بودن خودش بزنه و زندگی خصوصی کارن رو رو کنه. زن گفت: اگر چیزی بینتون نیست، من بدم نمیاد با دکتر بیشتر آشنا بشم. به همین دلیل پرسیدم.
نسیم پوزخندی زد. زن خیلی رک حرف می زد. انگار حق مسلمش بود که درباره ی هر مردی که دوست داره، فکر کنه و حتی پا پیش بذاره. برای لحظه ای به عزت نفسش حسادت کرد. زنی که رتبه ی شغلی و تحصیلات بالایی داشت، به نسبت زیبا بود و برای به دست آوردن هر چیزی که می خواست تلاش می کرد. اما نسیم سال ها پیش، وحید رو از دست داده بود. حتی به جای تلاش بیشتر، به بهانه ی تحصیل توی تهران، از همه قایم شده بود تا پیامد اشتباهاتش گریبان گیرش نباشه. اگر سن الان خودش رو داشت، همه چیز فرق می کرد. با خودش فکر کرد، تلاش مهم ترین اصلیه که همیشه به مراجعینش توصیه می کنه! حالا هم نوبت خودش بود. زن توی صورت نسیم دقت کرد و گفت: حالتون خوبه؟
- بله. حقیقتش...
- ...
- کارن دوست نداره درباره ی رابطه مون با کسی صحبت کنیم.
خودش هم می دونست که جمله ی چند معنایی رو استفاده کرده. به خصوص با آوردن اسم کوچیک. زن برای چند ثانیه به چشم های نسیم خیره شد. بعد توی صندلی راحت تر نشست و نگاهش رو به سخنران داد. خوشبختانه سوال دیگه ای نپرسید و واکنش بچگونه ای هم نشون نداد. نسیم نفس عمیقی کشید و به حرفی که زده بود فکر کرد. اگر مشکلی برای کارن پیش می اومد، خودش رو برای بی ملاحظگیش نمی بخشید. دروغ نگفته بود ولی نمی تونست جلوی برداشت های مختلف از جمله رو بگیره. به یاد حرف ماهان افتاد. داشت به خاطر مردی که سهمش نبود، خیلی کوتاه می اومد، خیلی مایه میذاشت، خیلی بی ملاحظه می شد. شاید حق با ماهان بود. زن های اطراف کارن به خاطر از دست ندادنش، دست به هر کاری می زدند. یکی خودکشی می کرد، یکی باعث طلاقش می شد و یکی مثل این زن بدش نمی اومد ازش خواستگاری کنه... حالا نسیم هم شده بود یکی از همین زن ها.
از این فکر با عصبانیت از جا بلند شد و با عذرخواهی از جلوی ردیف صندلی ها عبور کرد. یک راست از سالن خارج شد و به طرف ماشینش رفت. نه! نسیم همچین قصدی نداشت که خودش رو تا این حد پایین بیاره. داخل ماشین بهش پیام داد: یه کاری پیش اومد که باید می رفتم. خداحافظ تا فردا.
بعد گوشی رو خاموش کرد و استارت زد.
37
پالتوش رو توی اتاقک نگهبانی آویزون کرد و بدون برداشتن جارو و سطل و تی، بیرون رفت. قبل از انجام هر کاری باید لیلی رو می دید. دیروز به معنای واقعی کلمه غالش گذاشته بود. حتی گوشی رو هم روشن نمی کرد که جواب کارن رو بده. کارن هم عصبانی بود و هم احساس تحقیر شدن می کرد.
romangram.com | @romangram_com