#_به_من_بگو_لیلی_پارت_459

نسیم نمی خواست نگاه کارن مدام به پشت سر باشه. خودش گفته بود که ممکنه دیگران بد برداشت کنند. به ساعت نگاه کرد. ده دقیقه بود که مثلاً داشتند سر صندلی هاشون می نشستند ولی هنوز سر و صدا کم نشده بود. مرد پشت تریبون «بسم ا...» گفت و توجه ها بهش جلب شد. صداها پایین اومد. نور صحنه بیشتر شد و نور سالن کمتر. کارن رو چک کرد که خیلی شیک و رسمی تو ردیف اول نشسته بود. نسیم رو تا اینجا کشونده بود که فقط اومده باشه! نسیم به خودش اجازه نمی داد که توجه ویژه ی کارن رو پای علاقه بذاره. کارن کسی رو پیدا کرده بود که باهاش راحت حرف بزنه و بهش تکیه کنه. طبق ارزیابی نسیم، دیگه اونقدرها هم به گفتگودرمانی نیاز نداشت. رفتارش نرمال نشون می داد و مدت ها بود که اصلاً عصبی نشده بود. همین روزها باید سر کارش برمی گشت. سر زندگی ای که نسیم توش نقشی نداشت. فقط یه مورد هنوز جای کار داشت و اون بیرون کردن وسواس گونه ی زن ها از زندگیش بود، نه به خاطر عقیده ی شخصی، بلکه از روی صدمه ی زندگی مشترک قبلیش.

- جای کسیه؟

نسیم از فکرهاش کنده شد و به زن بالای سرش نگاه کرد. کیفش رو از صندلی کناری برداشت و گفت: خیر.

زن نشست و نسیم چهره اش رو به خاطر آورد. دوباره به طرفش نگاهی انداخت... بله خودش بود. یکی از خانوم های ضیافت شام دکتر مجیدی که به نظر می رسید چشمش دنبال کارنه، همونی که اون شب سراغ کارن رفته بود. با یادآوری رو ندادن کارن بهش، لبخندی روی صورت نسیم نشست و زن پرسید: چیزی شده؟

نسیم نگاه خیره اش رو جمع کرد و گفت: نه.

بعد از فکرهای خودش به عنوان یه همجنس خجالت کشید. پس این تازگی ها روحیه ی فمینیستیش کجا رفته بود؟ روحیه ای که توی تنهایی ها سر پا نگه اش می داشت... سالن ساکت شده بود. زن صداش رو پایین آورد و گفت: شما همراه آقای دکتر شفیق اومدید؟

نسیم از سوال ناگهانی و بی موقع زن جا خورد. بعد از سکوت کوتاهی جواب داد: چطور مگه؟

- آخه دیدم با هم وارد شدید... من شما رو تو دانشکده ندیدم، از دانشجوهای قدیمی هستید؟

- نه، رشته من...

حرفش رو خورد. نمی خواست کسی کارن رو به یه روانشناس ربط بده. به جاش گفت: ربطی به پزشکی نداره.

- تو مهمونی جناب مجیدی هم بودید، درسته؟

ظاهراً حواسش خوب جمع بود. از آدم های اینجا کمتر از این نمی شد انتظار داشت.

romangram.com | @romangram_com