#_به_من_بگو_لیلی_پارت_458


- بله. ما سعادت نداشتیم.

- مشغول کارهای تحقیقاتی ام.

- چه خوب.

جلد اول مجموعه کتاب ها رو به پایان بود و احتمالاً ناشر به همین زودی براش یه جلسه ی رونمایی کوچیک میذاشت. رو به مرد گفت: چه جرأتی داشتید همچین مراسمی راه انداختید.

- چطور؟

- می دونید که... حرف و حدیث زیاده!

- جدی؟ حتماً سر مخارج!

کارن لبخندی زد و ابرو بالا انداخت. مرد با حرص نفسش رو بیرون داد و گفت: کاری نمیشه کرد... شما خودتون رو درگیر نکنید!

- به خاطر شما میگم.

- ممنون... بفرمایید! این ردیف جای شماست.

ردیف اول رو نشون داد که معمولاً رزرو می شد. کارن نیشخندی زد و رفت تا روی یکی از صندلی های چرم قهوه ای- زرشکی بشینه. اگر قرار بود همه رو با هم راضی نگه داره باید کمی بدجنس می شد. روی یکی از صندلی ها نشست. فضای سالن رو کمتر از دو سال پیش تعمیر کرده بودند. همه جا تقریباً نو و تمیز بود. همه کم کم داشتند راهروهای بین ردیف ها رو خالی می کردند و جا می گرفتند. برنامه داشت شروع می شد. دوباره کمی چرخید و به عقب نگاه کرد. لیلی سر جاش نشسته بود و به استیج نگاه می کرد. کارن کمی مکث کرد تا سمتش چشم بچرخونه. بالاخره متوجه اش شد. اگر لبخند هم می زد از این فاصله دیده نمی شد، حداقل اخم نداشت. حواسش رو دوباره به استیج داد و کارن سر برگردوند.


romangram.com | @romangram_com