#_به_من_بگو_لیلی_پارت_457
با دیدن عده ای از همکارهای دانشگاه به همون طرف رفت. با همه گرم احوالپرسی کرد. این بار قصد نداشت فقط مثل قدیم به نظر برسه، بلکه می خواست بهتر از قبل باشه. باید برای حفظ موقعیت، خودش رو توی دل آدم هایی که باهاشون در ارتباط بود، جا می کرد. این تنها راه رسیدن به اهدافش بود.
هنوز سالن کامل پر نشده بود و مهمون ها تک تک وارد می شدند. عسگرلو بعد از ورود یک راست سراغ کارن اومد. آروم گفت: فکر نمی کردم بیای!
- چرا؟
- قبلاً از این جور مراسم خوشت نمی اومد.
- دکتر دریانی استادم بود.
- خدا رحمتش کنه... چرا بعد از چهار سال یادشون افتاده؟!
یکی دیگه از آشناهاش که شنیده بود، جواب داد: چرا تا وقتی زنده بود ازش یادی نمی کردند؟
کارن پوزخندی زد و عسگرلو با نگاهی به مجری همایش که داشت روی استیج آماده می شد، گفت: حالا ببین چی تو فکرشون میگذره!
- احتمالاً به خاطر مراسم و شام سه برابر بودجه گرفتند از دانشگاه!
هر دو مرد به گفته ی کارن خندیدند و سر تکون دادند. کارن برای مهندس قیاسی که داماد دریانی بود دستی تکون داد و با عذرخواهی از اطرافیان، به سمتش رفت. مرد از جاش بلند شد و طبق تعارف های معمول این جور مراسم از «لطف حضور» کارن تشکر کرد!! کارن چند دقیقه ای کنار اعضای خانواده ی استادش در مورد خصوصیات خوب پدرشون صحبت کرد که البته خالی بندی نبود. بعد از جمع دور شد و با نگاه نامحسوسی بین خانم ها، دنبال صندلی لیلی گشت. پیداش کرد؛ دستش رو زیر چونه زده و نگاهش به کارن بود. اما کارن نمی تونست زمان زیادی بهش زل بزنه، لبخندی زد و سرش رو چرخوند. احساس نوجوون هایی رو داشت که تلاش می کنند دوست دخترشون رو از بزرگترها مخفی نگه دارند ولی کنترل کردن نگاه براشون سخته. حس شیرینی بود که توی نوجوونی هیچوقت تجربه نکرده بود.
کسی به طرفش اومد. سمتش چرخید. دبیر همایش بود که دستش رو دراز کرده بود. کارن باهاش دست داد و لبخند بزرگی زد. مرد کنار کارن راه افتاد و شروع به صحبت کرد: چه خبر؟ خیلی وقته ندیدمتون دکتر... کلاً دانشگاه رو ول کردید؟
- نه، اینطورهام نیست. گاهی سر می زنم.
romangram.com | @romangram_com