#_به_من_بگو_لیلی_پارت_456
- کارن باید با من هماهنگ می کردی. من اونجا کسی نمیشناسم، حتی پروفسوری که بزرگداشتشه!
دوباره به دور و بر نگاه کرد و با حرص گفت: ولش کن!
نگاه کارن روی لب هاش بود. ازش خواسته بود بیاد تا بهونه ای برای شب بیرون رفتن داشته باشند. از طرفی بودنش خیالش رو راحت می کرد. بی ربط پرسید: چرا تا حرفی می زنم، فوری میری سراغ ماهان؟
- کارن!!!
به خودش اومد و شال رو ول کرد. لیلی قدمی به عقب برداشت. کارن گفت: بیا بریم... خواهش!
گردنش رو کج کرد: به خاطر کارن!
لیلی لبخند غمگینی زد و در حالیکه شال رو دور گردنش مینداخت، گفت: الکی بیام تو سالن بشینم؟
- دو ساعته، بعد میریم می گردیم.
لیلی خنده ی تلخی تحویل داد و جلوتر از کارن راه افتاد.
چند پله ی جلوی در ورودی رو با هم طی کردند و وارد سالن شدند. کارن لبخندی به لیلی زد و گفت: بخند دیگه! اخم نکن!
لیلی با یه لبخند کج و کوله سرش رو به طرفین تکون داد و سمت ردیف هایی رفت که خانم ها اشغال کرده بودند. کارن نگاهش رو به ردیف های صندلی داد تا آشنا ها رو پیدا کنه. به خاطر حفظ ظاهر اومده بود. دکتر دریانی یکی از اساتید خوب کارن بود و باید برای بزرگداشتش می اومد. حوصله ی کسی رو نداشت ولی باید سعی می کرد. لیلی هم توی رستوران گفته بود که باید دوست هاش رو بیشتر از دشمن هاش کنه... یه چیزی تو همین مایه ها!
romangram.com | @romangram_com