#_به_من_بگو_لیلی_پارت_455
- ...
- یعنی دو ساعت دوری من رو...
با شال گردنی که توی صورتش خورد، ساکت شد. شال افتاد توی دستش. با خنده جمله رو تموم کرد: نمی تونی تحمل کنی؟!
اما لیلی نمی شنید، داشت برمی گشت سمت ماشین ها. دنبالش راه افتاد و قدم هاش رو تندتر برداشت. بهش رسید. خوشبختانه کسی اطراف نبود و می تونست از دلش در بیاره. گفت: لیلی! صبر کن!
- ...
- شام رو با هم می خوریم، بعد میریم بیرون می گردیم.
- ...
- تو اینجا باشی، اعتماد به نفس من بیشتره. تو این ماه های بعد از دادگاه، رسماً همه ی کارهام مختل شده بود. تمرکز نداشتم. جنگ اعصاب بود. ترجیح می دادم نرم سر کار. همه ی این ها رو بهت گفتم... یادت نیست؟؟
- ...
داشت خیلی سخت می گرفت. کارن گفت: حداقل شالت رو بگیر!
لیلی متوقف شد و سمتش چرخید. با چشم های م*س*تأصل نگاه می کرد. کارن دو طرف شال رو بلند کرد و دور کمرش انداخت. لیلی به اطراف چشم چرخوند و با ترس گفت: الان یکی میبینه. بدش به من!
و به شال چنگ زد. کارن محکم تر کشید که نزدیک تر بیاد. با خنده گفت: میای یا به زور ببرمت؟
romangram.com | @romangram_com