#_به_من_بگو_لیلی_پارت_452


تست کرد و ظرف نقره ای رو نشون داد. صدای جارو هنوز رو اعصاب بود. کارن با عصبانیت نگاهی به دیوار سمت پذیرایی انداخت. لیلی گفت: چرا با زنی که جای مادرته اینجوری رفتار می کنی؟

- من مادر ندارم!

توی آینه چشمش به صورتش افتاد که اخم داشت. جوری سراغ کت روی تخت رفت که لیلی بفهمه حق اظهار نظر تو همه ی زمینه ها رو نداره. کت رو توی سکوت پوشید و ادکلن زد. لباس های روی تخت رو جمع و جور کرد و برای عوض کردن فضا پرسید: خوبم؟

رو به روی لیلی ایستاد. لباس هاش رو بررسی کرد. امروز به خودش رسیده بود. پالتوی مشکی روی مانتوی جلوبسته ی کوتاه و طوسی. دکمه های باز، شال گردن آویزون روی ساعد... احتمالاً با این شلوار تنگ طوسی یه جفت بوت جلوی در بود. صورتش هم آرایش قابل تشخیص داشت. کارن با دیدن حالت سوالی چشم هاش خندید و گفت: می بینم یه چیزیت عوض شده امروز... نگو رژت پررنگ تره.

از تعجبش دوباره خندید و ادامه داد: خیلی هم بد نیستی.

من مثل همیشه ام... شما هم کمتر جلو آینه وایسا عروس خانوم!!

به طرف در راه افتاد و کارن هم با لبخند دنبالش حرکت کرد. سفارش های لازم رو به زن کرد و هر دو بیرون رفتند. وقتی به لابی پایین رسیدند لیلی جدا شد. کارن سریع پرسید: کجا؟

- با ماشین خودم میام.

- چرا؟

- احیاناً اگر دعوا کردیم... وسط خیابون نمونم!

اشاره اش به جریان رستوران بود. کارن فکر می کرد فراموش کرده ولی انگار حواسش جمع بود.


romangram.com | @romangram_com