#_به_من_بگو_لیلی_پارت_453
- بیا بریم... دعوا نمی کنم.
اما لیلی به راهش ادامه داد. کارن جلوش رو نگرفت.
چند دقیقه بعد ماشین ها رو پشت هم پارک کردند و سمت سالن آمفی تئاتر دانشگاه راه افتادند. زود رسیده بودند و کارن ترجیح می داد این بیرون قدم بزنند تا اینکه وارد سالن بشه و همکارهاش بحث های همیشگی رو پیش بکشند. هنوز دور و اطراف سالن خلوت بود و این نزدیکی ها کسی دیده نمی شد. نگاهی به لیلی انداخت که کنارش راه می رفت. بند کیف بزرگ چرمش رو گرفت و گفت: این کیف های سنگین پدر گردن و ستون فقرات رو در میاره.
- زیاد سنگین نیست.
- ...
- مطمئنی ورود برای عموم آزاده؟ کارت نخوان؟
- تو سالن به این بزرگی کسی گیر نمیده.
- آخه شام داره.
- شام مال بعد از برنامه است. من دعوت شدم، تو هم با منی. از چی می ترسی؟
- هیچی. آخه تو دوران دانشجویی ما، شام نمی دادند.
- حالا سمیناهار های ما رو ندیدی.
لیلی خندید. کارن از اینکه سر به سرش بذاره، خوشش می اومد. گفت: فکر کردی داریم میریم کوه؟
romangram.com | @romangram_com