#_به_من_بگو_لیلی_پارت_449
- مشاور مد و فشنت نیستم!
وارد اتاق شدند. لیلی رو سمت کمد برد و در حالیکه دست هاش رو روی شونه هاش میذاشت، پشتش ایستاد.
- یکی رو انتخاب کن. بعد از چند ماه دارم تو جمع دانشگاهی ها میرم. مهمه.
لیلی شروع کرد به بررسی لباس ها و کارن منتظر موند. صدای هشدار یخچال بلند شد. کارن جلوی در رفت و رو به زن گفت: قطعش کن!
زن جواب داد: چشم، چشم.
دوباره سمت لیلی برگشت که یکی از چوپ لباسی ها رو بیرون آورده بود. گفت: این خوبه.
کارن از دستش گرفت و نگاهی به زیپ باز شده ی کاور انداخت. کت و شلوار سرمه ای، پیراهن آبی- دودی. قانون ننوشته ی همه ی زن ها این بود، چون چشم های آبی داره باید سرمه ای بپوشه. لبخندی زد و گفت: خیله خب.
- عجله کن!
لباس رو از کاور بیرون آورد و صورت لیلی رو بررسی کرد. یه حسی توی نگاهش بود که کارن نمی فهمید. پرسید: چیزی شده؟
- مثلاً چه چیزی؟
- مثلاً حرف زدن با ماهان.
لیلی نفس عمیقی کشید و با دیدن دست کارن که سمت کمر شلوارش می رفت، سریع چرخید. کارن پوزخندی زد و گفت: فکر نکنم جایی مونده باشه که ندیده باشی!!
romangram.com | @romangram_com