#_به_من_بگو_لیلی_پارت_447

- ...

- حالت خوبه؟

نسیم پلک هاش رو باز کرد و دستش رو از روی پیشونی برداشت. جواب داد: بله.

ماهان مراعات کرد و رو به روش نشست. برای مدتی فضا آروم شد تا نسیم سکوت رو شکست: من فقط به خاطر کنجکاویم رفتم خونه ات... برام سخت بود باور کنم زنی مثل غزاله با اون روحیه، همچین کاری کنه. همین!

صورت ماهان دوباره جمع شد و سرش رو پایین انداخت. نسیم هر لحظه از رفتن به ویلا حس بدتری پیدا می کرد. ماهان سرش رو بلند کرد و بین موهاش دست کشید. با چشم های سرخ و پریشون گفت: حتماً این هم تقصیر منه.

- ماهان!

- تقصیر منه که کارن، غزاله رو پس می زنه... با زنی که من دوست دارم رو هم می ریزه و به خواهر بدبختم خ*ی*ا*ن*ت می کنه... تقصیر منه که غزاله خودش و بچه رو...

بغض اجازه ی ادامه دادن بهش نداد و ساکت شد. از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت. بدون گفتن حرفی در رو باز کرد. نسیم نمی تونست بذاره با این حال بره. دنبالش رفت و تو آستانه ی در گفت: ماهان، اینطوری نرو!

همون لحظه متوجه خانوم قدیری، یکی از همسایه ها شد که داشت از پله ها بالا می رفت و چپ چپ نگاهشون می کرد. ماهان بی توجه کفش پوشید و رفت. نسیم در رو بست و زن رو با فکر و خیال هاش تنها گذاشت. به نظر می رسید حسش به کارن روی قضاوتش تاثیر گذاشته بود. می دونست که وسواس فکری اصلاً نشونه ی خوبی نیست. به پاکت روی میز نگاه کرد... فعلا قصد باز کردن و بها دادن به هر چیزی که از دهن کارن بیرون میاد، نداشت. سر تکون داد و برای عوض کردن فضای ذهنیش دوباره سراغ گوجه ها رفت.

36

صدای زنی که مثل هفته های قبل برای تمیز کردن و پختن غذا اومده بود از سالن شنیده شد: آقای دکتر زنگ در!

کارن جلوی کمد مشغول چک کردن کت و شلوارهاش بود، از همون جا گفت: ببین کیه!

romangram.com | @romangram_com