#_به_من_بگو_لیلی_پارت_446
- تو توی آینده اش هیچ جایی نداری... اون حتی زنی که به خاطرش غزاله رو به اون روز انداخت، ول کرد!!
نسیم سرش رو پایین انداخت. انگار ماهان نسبت به همه احساس مسئولیت می کرد. بدون بلند کردن سرش گفت: غزاله رو خیلی دوست داشتی. نه؟
- معلومه که دوست داشتم.
نسیم نگاهش کرد. مدتی به هم خیره موندند و ماهان که ظاهراً از لحن نسیم خوشش نیومده بود با اخم بزرگی گفت: منظورت چیه؟
- ...
- شرم آوره!!
- ...
- این نمی تونه برداشت تو از من باشه... کار کارنه.
- من فقط یه سوال ساده پرسیدم... بدون هیچ جور قضاوتی.
- نسیم نمی بینی؟ داره با ذهنت بازی می کنه. نسبت به من مسمومش می کنه. شاید فکر کرده من به تو نظری دارم. شاید به خاطر عقده هاشه... عادت داره همه ی زن ها رو دنبال خودش بکشونه و بعد ولشون کنه.
نسیم با سر رد کرد. روی یکی از کاناپه ها نشست و پاکت مدارک رو روی میز گذاشت. بحث سنگینی بود که توی آخر وقت روز، توانش رو بریده بود. ماهان ادامه داد: من تو زندگیم آزارم به یه مورچه هم نرسیده، تو هم زن منطقی ای هستی... فقط کارن می تونه زنی مثل تو رو نسبت به کسی مثل من مشکوک کنه!
romangram.com | @romangram_com