#_به_من_بگو_لیلی_پارت_443
- ...
- بگیر!!
نسیم با شرم دست دراز کرد و پاکت رو گرفت.
- بهت گفتم هر وقت خواستی بیای خونه ام، نگفتم پیرزن بیچاره رو بازجویی کنی.
- من فقط ترسیدم، ازش خواستم کنارم بمونه. صحبت گل انداخت.
- ترسیدی؟!... تو داری تو شهر غریت تنها زندگی می کنی، انتظار داری باور کنم ترسیدی؟
نسیم حرفی نزد. از کنجکاوی بی جاش پشیمون شده بود. ماهان پوزخندی زد و گفت: البته من اصلاً تعجب نمی کنم... وقتی پای کارن میاد وسط، من از هیچی تعجب نمی کنم.
- کارن؟!
- بله کارن!!
- ...
- این عوضی با همه ی زن ها همین کار رو می کنه. خواهر من رو دیوونه کرد... حالا نوبت توئه!
نسیم همچنان سکوت کرده بود. ماهان هم ساکت شد و برای چند ثانیه به صورت نسیم خیره نگاه کرد، بعد گفت: خدای من!...
romangram.com | @romangram_com