#_به_من_بگو_لیلی_پارت_444
- چیه؟!
- تو من رو یاد غزاله میندازی. اون هم...
- ...
- نباید تو رو معرفی می کردم... من رو ببخش!
نگاه خیره و زمزمه های ماهان نسیم رو می ترسوند. آب دهانش رو قورت داد. ماهان دوباره گفت: زن های اطرافش کم کم عقلشون رو از دست میدند!
- آقای غریب نواز!! مراقب حرف زدنتون باشید!
ماهان نفس عمیقی کشید و سر تکون داد. بعد از یک دقیقه گفت: خیله خب... هر چی می خوای ازم بپرس!
نسیم مکثی کرد و فکرش سمت یکی از سوال های توی ذهنش رفت. ماهان حق داشت. دو تا آدم متشخص گفتگو می کردند، سرک نمی کشیدند. به حرف اومد: چرا... چرا اون روز نذاشتی کارن که دکتر بود به جنازه ها نزدیک بشه؟
ماهان پوزخندی زد و به طرف دیوار چرخید. صورتش توی هم رفت و شونه هاش افتاد. نسیم از سوالش پشیمون شد. آروم پرسید: حالتون خوبه؟
ماهان سر تکون داد و وقتی دوباره به طرف نسیم رو کرد، اصلا شبیه آدم هایی که حالشون خوبه نبود. با دست حلقه های اشک رو از چشم هاش کنار زد و با صدای گرفته گفت: فکر می کنی من هر روز خودم رو به خاطر این جریان سرزنش نمی کنم؟
- ...
romangram.com | @romangram_com