#_به_من_بگو_لیلی_پارت_441

وقتی وارد پارکینگ کوچیک آپارتمانش شد، هنوز هم فکرش درگیر حرف های زن بود. چطور باید قضاوت می کرد. اصلاً در جایگاهی بود که حق قضاوت داشته باشه؟ از ماشین پیاده شد و با دیدن خانواده ی احمدزاده لحظه ای مکث کرد تا زودتر عبور کنند. اما سمت پارکینگ اومدند و نسیم مجبور شد احوالپرسی کنه. سرد و رسمی برخورد کرده بود و قصد رفتن سمت پله ها رو داشت که خود آقای احمدزاده صداش زد. نسیم که بعد از صحبت با خدمتکار حال خوشی نداشت، پلک هاش رو برای لحظه ای روی هم فشار داد و بعد سمتشون چرخید.

- بله؟

- احتمالاً از ماه های بعد شارژتون رو باید تحویل بقیه ی همسایه ها بدید!

برای اولین بار هاله ای از کینه رو توی چشم های مرد می دید. پرسید: چطور؟

همسرش با ابروی بالا رفته و نگاه تحقیرآمیز جواب داد: خونه رو گذاشتیم واسه فروش!

نسیم اخم کوچیکی کرد و رو به احمدزاده گفت: جدی؟ چرا؟

احمدزاده با تاکید روی «مزاحمت» جواب داد: خواستیم رفع مزاحمت کنیم!

زن پشت چشمی برای نسیم نازک کرد و در حالیکه بازوی شوهرش رو سمت ماشینشون می کشید، گفت: می خواییم یه خونه ی بزرگتر بگیریم!

نسیم پوزخندی زد و گفت: به سلامتی.

سمت پله ها چرخید و با عجله مسیر رو طی کرد. معلوم نبود چه حرف هایی تحویل زن بیچاره داده که طرز حرف زدنش زمین تا آسمون عوض شده بود. برای نسیم اهمیتی نداشت. بعد از برخورد با یکی دیگه از همسایه ها وارد خونه شد. بلافاصله بعد از عوض کردن لباس هاش، پیامکی به کارن فرستاد و حالش رو پرسید. اما وقتی جوابی نیومد برای حاضر کردن شام به آشپزخونه رفت... چیزی که بتونه با این بی اشتهایی از گلوش پایین بفرسته.

با صدای زنگ در، گوجه ها رو روی میز ول کرد و بیرون رفت. اگر کارن بود باید چکار می کرد؟ مگه قرار نبود احساسات رو کنار بذارند؟ شاید لحن پیام جوری بود که نباید! اما پشت در کارن نبود، ماهان بود و نسیم نمی دونست باید دکمه ی آیفون رو بزنه یا نه. بلاخره در رو باز کرد و با شال جلوی ورودی ایستاد. سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه. ماهان مرد بی فکر و پرخاشگری نبود، ولی آیا شخصیتش همینی بود که نسیم می شناخت؟! وقتی وارد آپارتمان شد، از ظاهرش نمی شد چیزی رو تشخیص داد. نسیم کاناپه ای رو تعارف کرد و ماهان رد کرد.

- چرا نمیشینید؟

romangram.com | @romangram_com