#_به_من_بگو_لیلی_پارت_440
- راه من دوره. من خودم بعداً باهاشون تماس می گیرم، یه وقت دیگه مزاحم میشم.
- هر طور خودتون صلاح می دونید.
همراه نسیم بلند شد و تا سرسرا بدرقه اش کرد. موقع جدا شدن نسیم گفت: لازم نیست حرف هایی که زدیم به گوش آقا ماهان برسه... نمی خوام داغشون دوباره تازه بشه.
بهانه ی بیشتری به ذهن نسیم نمی رسید. خوشبختانه زن سر تکون داد و گفت: چشم... هرکس جای آقا بود تا حالا از ایران رفته بود. آقا کاظم که یه ماه نشده رفت، ای کاش من هم همون موقع رفته بودم پیش برادرهام.
- آقا کاظم؟
- نگهبون قبلی. ترسیده بود، یه ماه هم طاقت نیاورد بمونه.
- خدا صبر بده!
- ان شالا.
- با اجازه.
- خوش اومدید.
نسیم سری تکون داد و به طرف خروجی پا تند کرد. خودش هم کم نترسیده بود و حال و هوای اینجا رو اصلا دوست نداشت. لحظه ای سر چرخوند و به پنجره های تمام شیشه ی استخر نگاهی انداخت. گوشه ی ساختمون بود و می شد تشخیص داد که بعدها به بنا اضافه شده. مطمئناً پدر ماهان موقع اضافه کردنش فکر نمی کرد داستانش به اینجا ختم بشه. با بیشترین سرعت از جلوی نگهبان خونه رد شد و بیرون رفت. هر لحظه ممکن بود ماهان سر برسه. خودش رو به ماشینش رسوند و روشن کرد.
romangram.com | @romangram_com