#_به_من_بگو_لیلی_پارت_439
- آقای دکتر زیاد خونه نمی موند. همه اش دعوا داشتند، همون بهتر که نمی موند. ماهان خان بی سر و صدا می بردش یه مطب آشنا، نمی خواست همه جا درز کنه.
- به خاطر آبروی پدر مرحومش بوده.
- بله... حق داشت والا. مردم هزار حرف می زنند.
نسیم مدام می خواست فکرهای بد رو از ذهنش دور کنه اما نمی تونست. هر دو برای مدتی ساکت شدند. بعد نسیم پرسید: بیماری غزاله خانوم خیلی شدید بود؟ گاهی عود می کرد؟
- آره. شدید شده بود. یه بار خانوم جلوی همه شوهرش رو سر بچه تهدید کرد! جلوی همه ترسوندش... استغفرالله...
نگاهی به سمتی از سالن انداخت که با راهروی پهنی به استخر می رسید. حالتی از استرس و ترس توی صورتش نشست و زمزمه کرد: خدا ازش بگذره. به دیوانه حرجی نیست.
نسیم سوال توی سرش رو چند بار مزمزه کرد و بالاخره پرسید: آقا ماهان هم از تهدید خبر داشت؟
زن سر تکون داد و گفت: غزاله خانوم همه چیز رو به آقا می گفت.
- چه خوب که حداقل یه نفر رو داشت باهاش راحت باشه.
زن لبخند زد و مثل اینکه ذهنش سمت خاطره های دور رفته باشه، جواب داد: بله. ماهان خان خیلی یهویی از ایران رفت، یادم نمیره چقدر اصرار کرد که غزاله رو هم ببره، چقدر غزاله گریه کرد... خانوم بزرگ نذاشت. شاید اگر می رفت خارجه، تقدیرش این نمی شد. خدا می دونه.
دوباره بینشون سکوت شد. نسیم جواب سوال هاش رو گرفته بود ولی جواب ها، سوال های بیشتری رو به ذهنش می کشوند و کاری هم از این زن مسن برنمی اومد. به ساعتش نگاه کرد و گفت: بهتره من برم. دیروقت شده.
- هنوز دم غروبه.
romangram.com | @romangram_com