#_به_من_بگو_لیلی_پارت_438
- بله. من هم همین فکر رو می کنم.
- از ماهان خان شنیدید؟
- بله. تا حدودی خبر دارم.
- هی! دختر بیچاره تا به اون سن رسیده بود، خنده از لبش نیفتاده بود... بعد گفتند افسردگی گرفته... چه می دونم مریض شده. مشت مشت قرص...
- دنیاست دیگه. همیشه به وفق مراد نیست.
- بله.
کمی از یخ زن آب شده بود و حالا راحت تر حرف می زد. ادامه داد: یه بار نصیحتش کردم، گفتم این داروها رو نخور! به خدا بدترت می کنه... دلم می سوخت... سرم داد زد.
گوشه ی روسری گلدارش رو بلند کرد و زیر چشمش کشید. اضافه کرد: به خاطر مریضی بود. قبلاً یه صدیق جون می گفت، هفت تا از ب*غ*لش در می اومد.
- درسته، حتماً دست خودش نبوده.
- آخه ماهان خان می بردش مطب... غزاله خانوم هم شک نمی کرد به کار دکتر. خواهر و برادر جونشون واسه هم در می رفت... آخه دکترهای این دوره زمونه چی حالیشونه؟! دیروز رفتم دکتر واسه معده ام، یه چیزی داده بدتر حالت تهوع می گیرم!!
نسیم برای اینکه بحث منحرف نشه گفت: چرا غزاله خانوم با شوهرش دکتر نمی رفت؟
romangram.com | @romangram_com