#_به_من_بگو_لیلی_پارت_437
- نه نه! مزاحمشون نشید خواهش می کنم.
- آخه باید واسه شام بپرسم.
- من برای شام نمی مونم.
- پس... کنار بخاری منتظر باشید، اینجا یه کم رطوبت داره.
- بله.
با دست به مبلی اشاره کرد و «با اجازه» ای گفت. خواست سمت راهرو برگرده ولی نسیم سریع گفت: ببخشید! من یه کم می ترسم، میشه بمونید؟
زن چشم هاش رو ریز کرد و گفت: پس از قصه ی پارسال خبر دارید؟!
نسیم سر تکون داد و حالا که سر صحبت باز شده بود، وقت رو غنیمت شمرد و صحبت رو ادامه داد: بله... خبر دارم.
زن آهی کشید و با هم روی مبلمان سلطنتی گوشه ای از سالن نشستند. سکوت زن طولانی شد و نسیم دوباره گفت: متاسفانه فاجعه ی بدی بود.
زن سر تکون داد. ظاهراً خدمه ی اینجا عادت به حرف زدن با مهمون ها نداشتند. نسیم که هنوز توی فکر جمله ی کارن بود، تیری توی تاریکی انداخت: زن بیچاره بین دو تا مرد گیر کرده بود.
زن نگاهی به نسیم انداخت و بعد گفت: همون وقتی که خانوم بزرگ و دکتر به رحمت خدا رفتند، غزاله خانوم هم رفت...
با افسوس ادامه داد: اون دو سال که زندگی نکرد... مرگ تدریجی بود خانوم.
romangram.com | @romangram_com